تبلیغات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران - غروب خروشان قسمت سوم
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران
پاینده ایران » زنده باد آزادی » جاوید ایران زمین
تاریخ ایران - فرهنگ و آداب پارسیان - امپراطوری ایران - پارسیان نیک اندیش - تمدن ایرانی - مقالات و حکایت های تاریخی ایران باستان - زن در ایران باستان - هخامنشیان

غروب خروشان قسمت سوم

یکشنبه 3 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 22
دستم نشسته! او کیه؟ پرولتاریا! من که بودم؟ چریک. هوادار اونا! عاشق زحمتکشان.
«. مرده شورش را ببرد، به در?ک، اما خب دیگه، از این به بعد چریکی وجود نداره
«. اداره کار... اداره کاراش پیاده بشن »
باز دستم را می گذارم روی جیبم، وجود پول را از روی لباس حس میکنم. راستی
چقدر سخت بهم گذشت، چه سال ها که با آرمان هام زندگی کردم؛ آرمان هایی که دست
و بالم را بسته بود، چه کارهایی که نکردم. مثل آن روزی که تو خانه تیمی برنامه ریزی
کردیم تو یکی از کارخانه ها اعتصاب راه بیندازیم.اما صاحب کارخانه اعتصابیون را
سرکوب و چندتایی را لت و پار کرد. بابای ممد یکی از اونا بود. قرار شد کار او را
بسازیم. قرعه به نام من افتاد. ممد هم داوطلب شد. یوزی دست من بود و ممد با موتور
بیرون انتظار کشید. جوراب سیاهی سرم کشیدم و رفتم تو دفترش. بدنم از التهاب
میسوخت. قبضه سرد اسلحه دستم را خنک کرده بود. نگهبان جلویم سبز شد، مجبور
شدم با ته اسلحه به سرش بکوبم، بعد خودم را انداختم تو و لوله اسلحه را بسوی
کارخانه دار گرفتم. پیش از آنکه شلیک کنم مردنش را حس کردم، کمی درنگ کردم، اما
نمی دانم چی شد که اسلحه را بالا بردم و همه خشاب را روی شیشه های در و پنجره
خالی کردم. با اینکه همه چیز به سرعت گذشت اما کارخانه دار فهمید، نگاهی از حق
شناسی بهم انداخت، از هول نتوانستم قیافه اش را بخاطر بسپارم. تند زدم بیرون و
پریدم رو موتور روشن؛ ممد گاز را گرفت ومثل برق ازمیان ماشین ها فرار کردیم.
عجب تجربه ای بود، چه گران تمام شد. راستی زندگی چه لذتی دارد، مرگ است که
وحشتناک است. چه خوب شد کارخانه دار کشته نشد. اما قیافه اش چه شکلی
بود؟قامتش به یادم مانده، اماچهره اش نه، چنان دستپاچه و منگ بودم که نتوانستم
چهره اش را در ذهنم ضبط کنم. فقط چیزهایی مبهم و گنگ برایم ماند.
«؟ بند جیم... بندجیم جانمونی »
آه، از این واژه بیزارم، چقدر سین جین شدم؛ چقدر کتک خوردم، چقدر شکنجه
شدم. بارها مرگ را آرزو کردم، اما توانستم همه چی را تحمل کنم، استقامتم باور
نکردنی بود. مجبور شدند دست از سرم بردارند. اما شبی دیرهنگام آمدند سراغم، از
سلول آوردنم بیرون. روی سرم کیسه ای کشیده بودند تا چیزی نبینم. بیرون خنک بود.
بادی که یکریز کم و زیاد می شد؛ می وزید، نه جایی را می دیدم و نه صدایی
می شنیدم. فقط باد خنک بود و تاریکی. فهمیدم پایان خط است. نخواستم خودم را
ببازم. بیش از هزار بار آن لحظه را پیش بینی کرده بودم. سینه ام را صاف کردم و با
همه وجود هوا را تو سینه فرو دادم. هوای خنک و تازه از میان پارچه گذشت و با بوی
زُهم چرک آلود آن درهم آمیخت و سرم را بدوران انداخت. کاش می توانستم کیسه
سیاه را بردارم، تا آسمان را ببینم، ستاره ها و شاید ماه را. در تخیلم تصور کردم
آسمان یه جنگل ستاره دارد. اما فقط تاریکی بود و سکوت. نه، باد هم بود. باد خنک با

غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 23
زوزه رمزآلود؛ دیگر هیچی. بنظرم رسید دنیا مرده است. بدون سرو صدا و به آرامی
همراه آنها رفتم. در فاصله ای که برایم طولانی گذشت؛وادارم کردند کنار دیوار بایستم.
همانجا بود که زندگی پیش چشمانم زنده شد. دیگر دیدگانم تاریک نبودند. همه چیز
وهمه کس را می دیدم. خانواده ام، دوستانم و مردم. اما بیش از همه خودم را، گذشته ام
میخواهی خودت را بکشتن بدهی؟ قهرمان » : را و صداهایی که در گوشم داد می زد
شوی یا شهید! آرمانی است اما به همان اندازه بچگانه و غیر ضروری. شاید هم
«؟ احمقانه
احساس کردم هیبت هولناک مرگ روی وجودم سنگینی می کند. زانوهایم تاب
مقاومت نداشتند، بسختی خودم را سرپا نگه داشتم. آنجا بود که پرسش هایی جوراجور
چرا زندانی شده ام؟ چرا می خواستم کشته شوم؟ چرا مردم مرا » : کلافه ام کرد
نمیخواستند؟ چرا فراموشم کرده بودند؟ چرا... چرا؟ نه می توانستم بفهمم و نه حتی
حدس بزنم. اما حس کردم قاب آرمانم ترک برداشت. گرچه پیش از آن درز کرده بود،
همان روزی که روی کارخانه دار شلیک کردم، اما حالا داشت می شکست، صدای
شکستن آن را می شنیدم. صداهایی که پرسش بود؟ نمی دانستم! پاسخ بود؟ نمیدانستم!
توصیه بود؟ نمی دانستم! پند و اندرز و پشیمانی وترس؟! نمیدانستم. هیچی نمیدانستم.
تنها صداها را می شنیدم. صداهایی که ازعمیق ترین وتحتانی ترین لایه های ذهنم
پرتاب می شدند و با گذر از سوراخ های ردای سرخم و شکافهای شکسته قاب آرمانم،به
همینکه با خلوص نیت تا اینجا آمده ای امتحانت را پس » : جان و روانم می نشستند
داده ای. هرکس توانی دارد، تو سهم خودت را انجام داده ای. تلاشت را کرده ای. دیِنِت
را ادا کرده ای. اصرار بیش از این بی معناست. پافشاری بیش از این کله شقی است. فقط
«. خود را نابود خواهی کرد
اگر چندسال پیش بود، لحظه شماری می کردم زودتر جانم را نثار آرمانم کنم.
حتا اگر چند ماه پیش بود، باز هم شانس فکر کردن به روان خسته ام نمی دادم. اما در
آن لحظه احساس کردم ردای سرخم قاچ قاچ شده اند. تَرک های قاب آرمانم بزرگ شده
اند، آنقدر که فقط به یک تلنگر نیاز دارد؛ تا فرو بریزد. تا مثل بخار در هوا محو شود.
می دانستم زمان کمی پیش رو دارم، کمتر از آنچه که فکرش را بکنم. نباید بیش از این
معطل کنم. وگرنه در تیرگی مرگ گم خواهم شد. همراه آرمانم فراموش خواهم شد.
صبر نکردم، چشمان بی رمقم را از گذشته فرود آوردم تا به جستجوی فردا بپردازدم،
نفسم را در سینه حبس کردم و خودم را رها کرد.
«؟ ساختمانهای مرتفع... مرتفع، نبود »
«.! چرا... پیاده می شیم »
از فکر بازگشت به زندگی بدنم گرم شد. دیگر خنکی باد آزار دهنده نبود. احساس
کردم باد اندیشه های ناپاک را کند و با خودش برد. چنان خود را آزاد و رها دیدم که
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 2?
با وجود سنگینی سایه هراسناک مرگ روی سرم، دیگر نگران نبودم. فقط احساس
رهایی و رضایت خاطر و دیگر هیچ.
همچنانکه از شیشه خیابان را نگاه می کنم، چشمم به ماشین بنز مدل بالایی افتاد.
منشی کارخانه را دیدم که بغل دست راننده و گرم گفتگو با او بود. شاد و شنگول، مانند
صبح که رفتم پیش ممد. کم سن و سال نیست، اما حرکاتش و لحن صداش کودکانه
است. انگار مقید به هیچی نیست. زیبا وطناز، تره ای ازموهای مش شده اش از زیر
روسری بیرون آمده بود، بدون اینکه آنرا پنهان کند با لبانی گوشتی و سرخش بهم
خیره شد.
«. با ممد کار دارم »
«؟ آقای مهندس »
خنده ام گرفت. با خودم گفتم، ممد که دانشگاه نرفته. حتی دیپلم نداره.! اما هیچی
نگفتم. همینکه رفتم تو، مهندس صداش زدم. جدی گرفت، بعد هم گفت دیگه نباید بهش
بگویم ممد، بخصوص پیش منشی؛ وگرنه روش حساب نمی کنند.
اما منشی تو اون ماشین گرانقیمت چکار میکنه؟ اصلا راننده کیه؟ مگه ممد نگفت
مجرده! خوب به من چه! اما چقدر قیافه راننده برایم آشناست؟
چیزهای گم شده ای تو ذهنم پیدا می شود. چیزهای مبهم و گنگ! نمی دانم چی!
اما مرا به گذشته پیوند می دهد. چشمانم را می بندم و به خودم فشار می آوردم. بی
فایده است. چیزهایی تو مغزم وول می خورد، اما شکل نمی گیرند. تکه تکه تصاویر
آشنایی تو ذهنم نقش می بندد، اما نمیتوانم چیزی بفهمم، مثل ظرف چینی پرنقش و
نگاری که از بلندی بیفتد وتکه تکه شود، بعد نتوانی آنها را دوباره بهم بچسبانی.
بار دیگر نگاهی به بیرون می اندازم، اما ماشین بنز گازش را گرفت و از اتوبوس
«. آقا خودشان سفارشت را کرده » : جلو زد. باز یاد حرف ممد افتادم
«؟ آقا »
«! خودتو به اون راه نزن »: خندید
آنوقت مرا برد تا کارخانه را نشان دهد و با کارمندان و سرکارگران آشنا کند.
کارگران را لایق معرفی نمی دانست. خواستم اعتراض کنم، ممد... مگه ما نبودیم که با
شنیدن اسم پرولتاریا رگ گردنمان باد می کرد. اما هیچی نگفتم. بعد مرا برد و دفتر
کارم را نشان داد. بعدازظهر بود که دوباره آمد تو اتاقم. لبخند پت و پهنش را تو
صورتم ول داد و گفت کار دارد وباید برود شهر؛ وگرنه باماشین خودش مرامی رساند.
«. شاید لازمت بشه » : بعد یک چک درشت تپاند تو جیبم و گفت
« نترس اولین حقوقتو که گرفتی پسش بده » : تا خواستم اعتراض کنم، ادامه داد
«؟ شهرجدید... شهرجدید نبود »
«. بابا اینجا شهر جدیده، همشون ماشین دارن؛ کی با اتوبوس میاد »
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 2?
«! شهر جدید چیه، بگو اسرائیل شهر »
شهر جدید یا اسرائیل شهر! هیچکدامش به من مربوط نیست. سرمایه داران و
زحمتکشان همیشه بوده اند بعد از این هم خواهند بود. چیزی که مهم است چند ایستگاه
دیگر نزدیک پل استقلال پیاده شوم، به خانه بروم و زندگی جدیدم را جشن بگیرم. اما
نمی توانستم راننده ماشین بنز را فراموش کنم. او هم مرا ول نمی کرد، یکریز می آمد و
زل میزد تو چشمم. ناگهان جرقه ای خفیف تو مغزم زده شد و نور کم سویش گوشه ای
از افکار تاریک ذهنم را روشن کرد. بی شک خودش است. هنوز تو بند بودم که شنیدم
ممد را آزادکرده اند. اول اعتصاب را شکست، بعد شد مدیر کارخانه. از فهمیدن این
موضوع احساس غریبی بهم دست داد. گویی از بلندی سقوط کرده ام. چنان سست شدم
که دستم از روی جیبم شل شد و روی پاهایم افتاد. ناامیدانه سرم را به شیشه تکیه
دادم. بعد هم افکار عذاب آور و یاس آور اندیشه ام را پریشان کرد. کمی که گذشت
فهمیدم میان عذاب کنار گذاشتن آرمانم و وسوسه زندگی تازه گرفتار شده ام و مفری
برای رهایی ندارم. با اینکه هنوز شیفته زندگی تازه بودم، اما آن احساس ملنگ و شیرین
تا حد زیادی رنگ باخته بود. بدتر از آن هرچه می گذشت بیشتر آزرده خاطر می شدم.
همچنان که با خودم کلنجار می رفتم، احساس کردم مسافران با خشم بهم خیره
شده اند. حتی پنداشتم کارگر بغل دستی ام با تنفر بهم نگاه می کند. گونه هایم از داغی
می سوختند. صورتم را به شیشه چسباندم. چشمم به تصویرم افتاد که محو و کدر در
شیشه منعکس شده بود. تصویرم با تکان های اتوبوس عقب و جلو می رود و بزرگ و
کوچک می شد. آیا این چهره من است؟ همان که روزی روزگاری عاشق زحمتکشان
بود، همان که از سرمایه داران بیزار بود، همان که حاضر بود خودش را برایشان فدا
کند. نه... نه؛ این چهره من نیست، فقط شبیه من است. انگار کسی ماسکی زده تا مرا
فریب دهد. درسته این چهره یک نیرنگباز است؛ چهره یک حسابگر. هر چین و چروکش،
هر شیارش بوی فریب و دروغ می دهد. از شدت خشم خواستم باسر بزنم تو شیشه
وآن چهره دلقک را نابود کنم. عرق سردی به بدنم نشست. تنم مورمور شد. با درماندگی
خدای من؛ چکار باید می کردم؟ تا آخر عمر با بیچارگی » : مشتانم را گره کردم و نالیدم
زندگی می کردم، یا تو زندان می پوسیدم؟ اصلا چرا گذاشتی به این راه کشیده بشم؟
«؟ مگر من عاشقت نبودم؟ مگر عاشق زحمتکشان نبودم
«؟ پل ...! پل استقلال، جا نمونی »
بخود می آیم و با سختی بلند می شوم. از اتوبوس پیاده شده و می اندازم تو
پیاده رو. هوا سردتر شده است. اما سرما را حس نمی کنم. بدجوری درماندگی شده
بودم. پاهایم کشش رفتن ندارند. خودم رامی رسانم روی پل؛ کمی می ایستم تا در باره
خودم به داوری بپردازم. بار دیگر گذشته ام جلوی چشمم مجسم می شود. جوانی ام،
آرمانهام، همنوایی ام با محرومان، تنفرم ازستمگران و همه اندوه و نگرانی و غصه هام
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 2?
دوباره زنده می شوند. بدتر این که اکنون به کجا رسیده بودم. می دانم تنها یک شبانه
روز، فقط ظرف بیست و چهار ساعت چنین سقوط کردم. حتا روزی که تن به اعتراف
دادم، چنین احساس درماندگی نکرده بودم. اما یک باره چکار کردم، با یک تلفن کذایی
خودم را فروختم. چه کم بهاء هم فروختم. شدم وسیله دست کسانی که تا دیروز آنهارا
دشمن می شمردم؛ تا مانند بازیچه ای به هر سویی پرتابم کنند؛مانند اسباب بازی هر
زمان در خدمت یکی باشم؛ تا روزی که عمرم بسر رسد.
نگاهی به زیر پام می اندازم. ماشین های بزرگ با سرعت زیاد از جاده می گذرند،
صدای کر کننده آن ها گیجم می کند. با سرعت زیاد نزدیک و با همان سرعت دور
می شوند. تصمیم می گیرم خودم را با سر از روی پل وسط جاده پرت کنم. بگذار
صدای ترکیدن جمجمه ام را همه بشنوند. بگذار بدنم له و لورده شود. بگذار ماشین های
بارکش با لاستیک های قول پیکر از روی لش مردارم رد شوند. بگذار تکه های له شده
جسدم؛ دور چرخ های کامیون یا تریلی بارکشی بپیچد. بگذار ذره های کوچک مغزم،
قلبم، دل و روده ام به اسفالت سرد جاده بچسبد و ماشین ها دیگر اثری ازش باقی
نگذارند. این همان پاداشی است که مستحق آن هستم. اما شهامتش را ندارم، توان هیچ
کاری ندارم، تنها می توانم بگریم و اشک بریزم. بعد هم دچار تهوع و سرگیجه می
شوم.سرم راخم میکنم وباچشمان بی رمق بالامی آورم. کسی در گوشم می گوید:
خودکشی بیفایده است! حتی اگر خودت را به هزاران تکه کنی، همانطور که تسلیم مرگ »
شدن در گذشته بیهوده بود. شاید بتوانی رنج بکشی، آنقدر که پاک شوی، آنقدر که
«. پالوده شوی و خودت را برای زندگی تازه آماده کنی
احساس می کنم کسی تکانم می دهد، همینکه برمیگردم پیرمرد کارگر تو اتوبوس
«؟ کمک لازم ندارین » : را می بینم که با لبخندی صمیمی می گوید
از دیدن او یکه می خورم، گویی ماموری است که در لحظه جرم می خواهد
نه، فقط کمی حالم بد بود و بالا » : دستگیرم کند. دستم را می کشم و به تندی می گویم
«. آوردم
اما چرا به او توضیح می دهم. رویم را بر می گردانم، آن کارگر را با پل و جاده و
ماشین هاش رها می کنم و میروم. با ناامیدی وآهستگی چند گامی دور می شوم. خودم
را بیچاره و ناتوان می بینم، بدتر از آن حس می کنم تنها شده ام. سالها پیش هم چنین
حالی بهم دست داده بود، اما همینکه عاشق شدم، از نیروی شگرفی سرشار شدم و
توانستم سختی ها را تحمل کنم. پس چرا حالا عشق برایم مرده و خودش را از من دور
کرده است؟! اما نه!. او خودش را به من نشان می داد، این من بودم که او را نمی دیدم.
به تندی برمی گردم. پشت سرم را نگاه می کنم. اما آن کارگر رفته بود، با اینحال همه
چیز برایم با معنی می شود. سعی می کنم همه چی را از اول شروع کنم.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 27
چند بار نفس عمیق می کشم و سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. کمی که می گذرد
احساس می کنم نسیم خنك؛ کمی از رنج و درد تلخكامی ام را دور می کند. بعد هم که از
پل می گذرم و به آزادشهر نزدیک می شوم، از اعماق وجودم اشتیاق زندگی بامردم
محروم وتباه شده برایم زنده میشود. همان احساسی که سال ها پیش با آن زندگی کرده
بودم. با اینکه آهسته می رفتم ومی دانستم به این زودی به خانه نمی رسیدم. اما با
چه باک، لحظه ای خواهد رسید؛که شب تیره به پایان می رسد و » : صدای بلند گفتم
«. سپیده میزند
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 28
راپسودی
همه جا خالی است. هر چه داشتم گم و گور شد و یا خودم جا گذاشتم. دیگر
هیچی برام نمانده، مگر دو چیز؛ نوشته هام و صفحه گرامافون منتخب راپسودی های
جهان؛ که شکسته و دو نیمه شده است. اما دیگر به آن ها هم نیاز ندارم. مدت ها است
که دیگر نه چیزی می نویسم و نه موسیقی گوش می کنم، به تنهایی در خانه ام قدم
می زنم و فکر می کنم. اما صداها و بوها آزارم می دهد. از بوی حمام و دستشویی
چندشم می شود، از صدای چکه شیر آب ظرفشویی آشپزخانه کلافه ام؛ از تیک تیک
ساعت اتاق خواب وحشت دارم.
دایم فکر می کنم. وقتی خسته می شوم، سعی می کنم بخوابم. اما اگر بخوابم
کابوس هام شروع می شود. برای همین سعی می کنم نخوابم، بعد آنقدر بی خوابی
می کشم که در بیداری هم کابوس می بینم. آن وقت دوباره صداها تو گوشم می پیچد.
همیشه فقط صداها را می شنوم. صدای پوتین مأمورها، صدای راه رفتن بازجوها،
صدای شلاقی که هوا را جر می دهد و تو تنم فرو می رود. صدای هق هق گریه کسی که
شکنجه شده. صدای شیر آب مستراح، صدای گاری غذا، صدای بلندگویی که اذان پخش
می کند و صدای زنگ تلفن که شوم است و احضار می کند. صداهایی که هیچ وقت از
مغزم بیرون نمی رود. صداهایی که ملودی نواختند، هارمونی آفریدیند؛ و اوج و فرود.
شروع آن گرما داشت با بوهای آزار دهنده. بوی سوختن. بوی دود.
همه چی با آتش سوزی کتابفروشی شروع شد. چه صدایی داشت. صدای الله
واکبر و شعار مرده باد و زنده باد. بعد صدای پت پت و هورهور موتورهای چهار پنچ
پشته، مثل مور و ملخ ریختند. اول در و پنجره را شکستند، بعد ریختند و همه چیز را
غارت کردند. کتاب ها را پاره کردند و ریختند تو خیابان. اما چون زیاد بودند، مجبور
شدند با چندتا کوکتل آتش زا کارشان را تمام کنند اما تمام نشده بود. باز هم خیلی از
آن ها سالم ماند. برای همین ناچار شدم آن را گم و گور کنم. با مادرم و پدرم و برادرم
و خواهرم و عمویم و دایی و عمه و خاله و دوست و همسایه تا ماه ها کتاب و روزنامه
زیر خاک می کردیم و تو شیروانی پنهان می کردیم. امانه من فقط نگاه می کردم، مثه
دیوانه ها؛ طوری نگاه می کردم که دارند گوشت تنم را چال می کنند.
آن ها دست بردار نبودند، مدتی نگذشته بود که دوباره آمدند. اول صدای
پوتین ها را شنیدم. همان شبی که در اتاقم نشسته بودم. درسته شب بود، زیاد بودند و
همگی ریختند تو خانه، با لباس فرم و پوتین. وادارم کردند روبروی دیوار بایستم.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 29
فقط می توانستم پوتین هاشان را ببینم. می گویند مأمور هستند و امرب?ر. فکر می کنند با
گفتن آن هرکاری مجازند انجام دهند.
نمی دانم از کجا فهمیدند، عده ای رفتن باغچه را کندند و آن ها را بیرون آوردند،
چند نفری هم خودشان را رساندند زیر شیروانی و همه چیز را پایین ریختند اگر مرا
می خواستند مهم نبود، اگر خودم را تنها می بردند اهمیت نمی دادم، اما آن ها کتاب ها،
نوشته ها و آلبوم های موسیقی را می خواستند. صفحه ها و ریل ها و کاست ها را
می خواستند.
کتاب ها را زودتر بردند. نوبت آلبوم ها شد، ام?ربری که ارشد بود، دستور داد
همه را پخش کنند. بعد یک حلقه نوار ریل برداشت و آن را باز کرد، به خیالش فیلم است.
دستور داد آن ها را ببرند. این بار صفحه ای را برداشت و نگاهی به آن کرد. مانده بود
چکار کند! مردد بود که آن ها را هم ببرد یا بگذارد. اگر دستور مصادره آن ها را
می داد، نزدیک هزار صفحه گرامافون که سال ها آن ها را جمع کرده بودم، به جاییِ
می رفت که برگشت ناپذیر می شد. نفسم بالا نمی آمد. هیچوقت تو عمرم مثه آن لحظه
نگران و هراسان نشده بودم. انگار قلبم را تو پنجه اش گرفته باشد و به چشمانم خیره
شود که بفشارد یا رها کند. همینکه تصمیم گرفت آن ها را هم ببرند، ناخودآگاه برگشتم،
«! رو به دیوار » : اما امرب?ری با چکمه خواباند پهلویم و غرید
از درد سمت دیوار یله شدم و سرم را روی دستهام گذاشتم، اما همچنان از زیر
چشم آن ها را می دیدم. همکار قلدرش آنها را بغل زد و با خود برد. پیش از رفتن
صفحه ای از دستش افتاد رو زمین. منتخب راپسودهای جهان بود. همچنانکه به آن
خیره شده بودم، امرب?ر دیگری آن را با پوتینش لگد کرد و صفحه شکست. صدای
شکستن آن را شنیدم. چقدر موزون و محکم نواخته شد. چشمند، زندان، شکنجه، شلاق،
معرفی؛ آوارگی و ترس! من اسمش را گذاشتم راپسودی ایرانی.
سال ها گذشت. زنده ماندم و آزاد شدم، اما تهی شده بودم. بدتر از آن هنوز اسیر
ترس و وحشت صداها هستم، ترسی که نمی خواهد رهام کند و آرامشم را برگرداند.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 30
همه چیز به سرعت گذشت
مراسم تو باغ کارخانه برگزار شده بود، میهمان زیادی دعوت نشده بودند، اما
کسانی که می آمدند همگی سرشناس و مهم بودند. مدیرکل انبار گمرکات استان یکی از
آنها بود، شاید بهتر است بگویم میهمانی بخاطر او برگزار شده است. قرار بود من با
مدیرکل آشنا شوم و در باره مشکل بوجود آمده صحبت کنم. خانم منشی گفته بود، این
کار به سود کارخانه است و موقعیتم را بهبود می بخشد. من هرچی دارم مدیون او
هستم. از یکسال پیش که باعث شد درکارخانه استخدام شوم؛ همواره کوشیده کمکم
کند. حالا باید جبران می کردم.
ساعت از یک گذشته بود و وقت بسرعت می گذشت. تا ناهار بخورند غروب
می شد و انبار گمرگ هم تا ساعت شش بعدازظهر باز بود، و یک روز دیگر را از دست
آقا گفته کاری میکنه کنار مدیر کل » : می دادیم. خانم منشی مرا به کناری کشید و گفت
بنشینی. همین که فرصت مناسب شد، موضوع را مطرح کن. یادت باشه اگه ماشین آلات
«. تو انبار گمرگ بخوابد، کارخانه تعطیل می شه
هیچی نگفتم، التهاب داشتم وعصبی بودم. منشی که فهمید، آمد نزدیکم و چند بار
لبان سرخش را با زبانش خیس کرد و خواست بهم قوت قلب بدهد. آن وقت دوباره
آقا گفت مهم نیست چقدرپیشنهاد کنی، پنجاه سکه آزادی داده که » : حرفش را پی گرفت
بهت بدم، اگه بازم بیشتر خواست می توانیم بخریم، فقط نباید پولی بابت انبارداری
«. پرداخت کنیم
رفتم کناری وسیگاری روشن کردم.این ندمین سیگارم تو این چند دقیقه بود. چند
تا پک عمیق زدم و ته سیگار را انداختم روی بلوک های سیمانی و با کفشم آن را له
کردم؛ می خواستم سیگاردیگری آتش بزنم که سروصدای ماشینها؛ وادارم کرد منصرف
شوم. به سوی در کارخانه چشم دوختم و چیزهایی که باید بگویم توی ذهنم سبک
سنگین کردم. ماشین های پاترول و بنز و دوو و پرایدهای آخرین سیستم؛ بوق زنان
وارد کارخانه شدند. آقا به همراه مهندسان کارخانه، به پیشواز میهمانان رفتند. من هم
کنار آن ها راه افتادم.
پس از تعارفات معمول میهمانان بسوی ساختمان تازه تأسیس کارخانه راهنمایی
شدند. خوشبختانه سالن خالی بود و دستگاه ها همگی توی انبار گمرک گیر کرده بود.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 31
بازدید آنها زیاد طول نکشید،آنوقت همگی به سوی سالن نهارخوری کارگران راه
افتادیم.
همانطور که خانم منشی گفته بود، مرا کنار مدیر انبار نشاندند. خودش هم سمت
دیگرم نشست. جایی که دو تا خانم مهندس نشسته بودند. خیلی زود توانستم باهاش
گرم بگیرم، ولی صحبتی از کار نکردم. خانم منشی مثل همیشه لبانش را با زبانش خیس
کرد و وادارم کرد شروع کنم. بعد هم انگشتان سردش دستم را گرفت و فشار داد. با
اینکه انگشتانش سرد و مرطوب بودند، گُر گرفتم. احساس خاصی پیدا کردم، نوعی
مستی شورانگیز همراه با شجاعتی که ترسم را ذوب کرد. نخواستم بگذارم این حالت از
کارگرها همگی » : بین برود، برای همین سرم را به گوش مدیر نزدیک کردم و گفتم
«. چشمشون به اینه که با ماشین الات تازه، خط تولید را راه اندازی کنن
«. درسته، با شما موافقم »
احساس کردم ترسم از حرف زدن ریخته است. پس باید ادامه می دادم، دوباره
«. این درآمد هم می تواند برای شما باشد » : گفتم
مدیرکل آب دهانش را فرو داد و کمی برافروخته شد. احساس کردم همه ترسی
که با دشواری زیاد کیش داده بودم، یکباره مثه سیل سرازیر شدند تو وجودم. چنان
ترسیدم که فکر کردم الان برمی گردد و پیش میهمانان بد و بیراه نثارم می کند، اما فقط
«. بهتره بیاین توی دفترم تا از نزدیک با هم حرف بزنیم » : لبخندی زد و آهسته گفت
بعد هم اضافه کرد که تا ساعت شش بعدازظهر توی اداره می ماند. آنوقت دستش
را دراز کرد و دیس غذا را پیش کشید و چندتا گوجه کبابی برای خودش برداشت.
«. من عاشق گوجه کبابی هستم. کباب به مذاقم نمی سازه » : همزمان با صدای بلند گفت
می دانستم سختی کار تمام شده است، اما بدجوری سست شده بودم. انگار آب
بدنم را کشیده باشند. دهانم خشک شد و زبانم به سقف دهانم چسبید. به هر سختی
بود، لیوانی آب ریختم و تا ته نوشیدم. همان طور که به روبرو نگاه میکردم، احساس
کردم آقا با حق شناسی بهم نگاه میکند. برای این که توجه کسی جلب نشود، چند لقمه
زورکی فرو دادم.
می دانستم هزینه های ناهار امروز وسکه های طلا معادل دوشب هزینه انبارداری
لوازمات و ماشین آلات کارخانه هم نمی شد. اگر با گمرک به توافق می رسیدیم، میلیون
ها تومان به سود کارخانه بود، چرا که با پیش بینی که همه کرده بودیم، تا اظهارنامه
های ورود کالا از خریدار آلمانی به دست ما برسد، محموله ها بایستی هفته ها تو انبار
بخوابد و کارخانه بابت هرشب خواب نیم میلیون تومان بپردازد.
پس از ناهار خودم را به دستشویی رساندم و آبی به سر و صورتم زدم که
سرحال بیایم. همینکه دوباره برگشتم، منشی را دیدم منتظرم بود. دوباره همان توصیه
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 32
آقا گفته همین که مدیرکل قبول کرده تو را در دفترش ببینه، » : ها را تکرار کرد و گفت
«. یعنی مایل است پیشنهاد ما را بشنود
آقا گفت؛ بهتره با احتیاط » : نمی دانستم چکار باید می کردم، منشی دوباره گفت
شروع کنی، اما تا مطمئن نشدی، قولی نده، اما اگه همه چی روبراه شد، هرچی خواست
«. قبول کن
آنوقت همراه منشی سوار ماشین شرکت شدیم و به گاز راه افتادیم. هرچه به
اداره گمرگ نزدیکتر می شدم، اضطرابم بیشتر می شد. منشی باز هم سعی کرد بهم
قوت قلب دهد. حتا بار دیگر دستم را گرفت و کمی فشار داد. دیگر مانند ظهر از این کار
دگرگون نشدم. دستم را رها کرد وآینه ماشین را به طرف خودش تنظیم کرد. زیر
چشمی نگاهش کردم. می خواست آرایش کند. دهانش را باز کرد و چند بار ماتیک را
روی لب های گوشتی اش کشید، بعد لب هاش را روی هم گذاشت و فشار داد. حالا که از
نزدیک و با دقت نگاه می کردم، احساس کردم چه دهان بزرگ وناجوری دارد.
هنوز به مرکز شهر نرسیده بودم که چراغ خیابان ها و فروشگاه ها روشن شد.
مردم به جنب و جوش افتاده بودند. چراغ ها و نئون ها رنگی به همه جا روشنی خیره
کننده ای بخشیده بود. دوست داشتم تندتر برانم، اما میان ماشین ها گیر کرده بودم. به
هر سختی بود انداختم تو بلوار اصلی و به سرعتم اضافه کردم.
به گمرگ که رسیدم به نگهبانی گفتم با مدیرکل انبار کار دارم. مدتی طول کشید تا
با تلفن با مدیر تماس گرفت و اجازه داد بروم تو گمرک. از در بزرگ اداره که رفتیم تو
حیاط؛ یک سیگار دیگر روشن کردم و پیش از آنکه وارد ساختمان شویم، ته سیگار را
انداختم و با پایم آن را به گوشه ای پرت کردم. آنوقت یکراست سوار آسانسور شدیم و
به طبقه هفتم رفتیم.
بار دیگر چیزهایی که باید مطرح می کردم، با خودم مرور کردم. هنوز انجام این
کار آزارم می داد. احساس خوبی نداشتم. توی عمری کاری به این سختی انجام نداده
بودم. اما وسوسه شغلی که نمی خواستم به هیچ قیمتی از دست بدهم و آینده ای که در
انتظارم بود، باعث شد بر احساسم غلبه کنم.
پرونده ها را از منشی گرفتم و به تنهایی وارد اتاق مدیر شدم. منشی توسالن
منتظرم ماند. این بار برخوردش مهربانانه تر بود و با خوشرویی بهم دست داد. بعد
خواست روی مبل هایی که نزدیک میزکارش بود بنشینیم. چند تا لیوان و یک پارچ آب
پرتقال روی میز دیده می شد. پیش از آنکه صحبتی بکند، از پارچ توی دو تا لیوان آب
میوه ریخت و بعد برخاست رفت پرونده ای را از روی میزش آورد. روی آن نوشته
تندی آن را باز کرد و نگاهی سرسری به آن «... محموله های کارخانه » : شده بود
«. کالاهای شما دیروز به انبار رسیده است » : انداخت و گفت
«! درسته »

نظرات() 
Cialis pills
جمعه 17 فروردین 1397 08:47 ب.ظ

Fantastic tips. Thank you!
cialis dosage recommendations buy generic cialis cialis 20 mg best price cialis coupons printable dosagem ideal cialis cialis dosage tadalafil 20mg cialis pas cher paris generic cialis 20mg uk generic cialis levitra
Cialis pills
جمعه 3 فروردین 1397 05:33 ب.ظ

You actually expressed it perfectly.
comprar cialis 10 espa241a look here cialis order on line cialis cost generic cialis at the pharmacy cialis online holland enter site 20 mg cialis cost cialis sale online wow cialis 20 generic cialis pill online cialis online deutschland
Buy cialis online
دوشنبه 28 اسفند 1396 12:17 ق.ظ

Amazing postings. Appreciate it.
200 cialis coupon buy name brand cialis on line cialis pas cher paris cialis 30 day sample cialis with 2 days delivery ou acheter du cialis pas cher cialis official site canadian discount cialis cialis pills boards legalidad de comprar cialis
Issac
پنجشنبه 16 آذر 1396 08:29 ب.ظ
It's going to be ending of mine day, but before end I am reading this wonderful post to increase my experience.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اهورا مزدا

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :