تبلیغات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران - غروب خروشان قسمت چهارم و آخر
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران
پاینده ایران » زنده باد آزادی » جاوید ایران زمین
تاریخ ایران - فرهنگ و آداب پارسیان - امپراطوری ایران - پارسیان نیک اندیش - تمدن ایرانی - مقالات و حکایت های تاریخی ایران باستان - زن در ایران باستان - هخامنشیان

غروب خروشان قسمت چهارم و آخر

دوشنبه 4 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا |

غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 33
برگ سبز داره... » : همانطور که پرونده را زیر و رو می کرد، با خودش گفت
«... استعلام ارزیابی هم هس...این هم تسویه حساب مالیاتی و ... بیمه نامه ی حمل کالا و
« فقط اظهارنامه گمرگی » : سرش را بالا آورد و زل زد به چشمانم و پرسید
کمی دست و پام را گم کردم، اما تند به خودم آمدم و زیر لب چندبار تکرار کردم:
بعد پوشه ام را باز کردم و نسخه کپی اظهارنامه گمرکی را بیرون « ای خدا به امید تو »
همان طور که خدمتتان عرض کردم، ما با فروشنده کالا اختلاف حساب »: آوردم و گفتم
کوچکی پیدا کرده ایم، برای همین اظهارنامه گمرکی یک مدتی طول می کشه تا بدستمان
«. برسه
ببینین اگه مشکل ازداخل باشه، یک ریال » : مدیر گمرک به صورتم زل زد و گفت
بابت انبارداری ازشما دریافت نمی شه. اما می گین طرف قراردادتون مدارک لازم را
نفرستاده. این یعنی کالاها متعلق به یک کشور خارجیه و در نتیجه باید هزینه انبارداری
«. آن پرداخت بشه، اونهم به ارز. متوجه هستین
خب کاری کنین که » : چندبار آب دهانمو فرو دادم و بدون اینکه فکر کنم گفتم
«. نشون بده مشکل داخلیه
نمیدونم این حرف رابرای چی گفتم. خودم هم منظورم را نفهمیدم، ولی مدیر
برای چه » : گمرک بدون اینکه مژه بزند، مدت زیادی نگاهم کرد. بعد هم به آرامی پرسید
«؟ مدت
درحال حاضر من » : نمی دانستم چی بگویم که خودش با همان لحن آرام گفت
دو هفته ای معطل می کنم، اگه باز هم موفق به دریافت مدارک نشدید، دوباره مذاکره
«. می کنیم
قیمت پیشنهادی من پنجاه » : آن وقت سرش را جلو آورد و آهسته تر از قبل گفت
«. سکه طلاست، اونهم تا یکساعت دیگه باید به دستم برسه
این تعداد سکه را داشتیم و دست خانم منشی بود، اما نخواستم زود تسلیم شوم.
اما اگه بیست تا بگیرین، صدها کارگر » : ترجیح دادم چانه بزنم، برای همین به نرمی گفتم
«. مدیون شما می شند
« چهل تا، بهتر است دیگه چانه نزنی » : نگاهی به سراپایم انداخت و گفت
سی » : توی دلم بهش خندیدم، چون قاعده بازی را یاد گرفته بودم. با قاطعیت گفتم
«. تا، بیشتر از سی تا توانش را نداریم
سرش را انداخت پایین و دستش بسوی پرونده دراز شد که آن را ببندد. فهمیدم
نه »: تندروی کرده ام، برخاستم و همچنان که دستم را به سویش درازمی کردم گفتم
«؟ پیشنهاد شما، نه حرف من. با سی و پنج تا چطور

غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 3?
کمی فکر کرد؛ بعد پرونده را رها کرد و نیشخندی زهرآگینی زد و دستش راپیش
آورد. برای اینکه پشیمان نشود، بدون معطلی دستش را فشردم و همزمان گفتم تا یک
ساعت دیگر سکه ها را می آورم.
از اتاق مدیر گمرک که بیرون آمدم؛ خواستم سکه ها را بگیرم، اما منشی گفت
درست نیست این جا چیزی رد و بدل کنیم. قبول کردم و خودمان را رساندیم به حیاط
گمرک. آنجا نیمکتی پیدا کردیم و نشستیم. بعد همه چیز را از اول برایش تعریف کردم.
«! خوب راه افتادی » : لبانش گوشتی اش را غنچه کرد و سوتی زد و گفت
این کار را بخاطر کارگران و » : نمی دانم چرا این حرف را زد، اما تندی گفتم
«... کارخانه کردم. بخدا اگه
توی این جور کارها اسم خدا را برزبون نیار که خوب » : حرفم را قطع کرد و گفت
«. نیس
بعد هم سی و پنج سکه طلا را شمرد و بهم داد و گفت بهتره برگردیم و کار را
ببین نمی تونی » : تمام کنیم که همه منتظر ما هستند. توی آسانسور که بودیم یکباره گفت
«؟ برای امروز که بایس نیم میلیون بپردازیم، کاری بکنی
نکته جالبی را بهم یادآوری کرد. چطوری خودم بهش فکر نکرده بودم. همینکه
رفتم تو اتاق و سکه ها را روی میز مدیر چیدم، پیش از آنکه برق آن ها او را سرد کند،
«. در مورد امروز؛ هزینه انبارداری را دریافت می کنین » : گفتم
«؟ کامیون کالاها کی به انبار رسیده است » : دوباره به چشمانم زل زد و گفت
« ساعت سه یا چهار بعدازظهر دیروز »
«. کاری نمیشه کرد، اگه ازساعت شش می گذشت به امروز می خورد »
خُب، کاری نداره تاریخ برگه های انبار را دستکاری کنین و همه را بعد از ساعت »
«. شش تبدیل کنین. مطمئن باشین هزینه آن جداگانه پرداخت میشه
« سه سکه دیگه » : بار دیگر خنده ای زهرآگین کرد و گفت
دیگه دستش را خوانده بودم، می دانستم الان می گوید، « یک سکه » : با خنده گفتم
دو سکه. همین طور هم شد.
«. باشه و الان برایتان می آورم » : گفتم
ما » : آمدم بیرون و از منشی دو سکه دیگر گرفتم و قال قضیه را کندم. بعد گفتم
«؟ چکار باید بکنیم
فردا بیاین برگه ای برای » : در حالی که داشت پرونده را جمع می کرد، اضافه کرد
ارزیابی مالیاتی بگیرین و از دارایی مفاصا حساب تازه بیارین. سعی کنین دارایی دیر به
شما جواب بده، بدونین تا زمانی که کارهای قانونی در داخل انجام می شه، وجهی بابت
«. انبارداری پرداخت نخواهید کرد
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 3?
همه چی را فهمیدم و از او خداحافظی کردم و همراه منشی بیرون آمدم. در
برگشت خانم منشی خواست رانندگی کند، از خدا خواستم چون بدجوری آش و لاش
بودم.
به دست های ظریف و سبزه اش نگاه کردم که با خونسردی و اطمینان رانندگی
می کرد. چشمانم از دستهاش به سوی برجستگی های بدنش کشیده شد. آن وقت قوص
کمر و باسنش را دیدم که با هر حرکتی؛ لرزش خفیفی در آن بوجود می آمد. می دانستم
موفقیتم را مدیون او هستم. همچنان که او را برانداز می کردم جلوی یک جواهر فروشی
نگه داشت. پرسیدم چکار می خواهی بکنی؟ چیزی نگفت و خواست پایین بیایم و دسته
چک کارخانه را هم بردارم.
توی جواهر فروشی وادارم کرد پنج سکه طلا بخرم، بعد دوباره سوار ماشین
شدیم. نرسیده به کارخانه، گوشه دنجی نگه داشت و ترمز دستی را هم کشید. باز هم
نفهمیدم چکار می خواهد بکند. کمی ساکت ماند، بعد برگشت و به چشمانم زل زد و گفت:
«. یادت باشه نباس تعداد واقعی سکه هایی که به مدیر داده ای به آقا بگیم »
« اما اگه بپرسه که می فهمه » : نمی دونستم منظورش چیه! با تعجب گفتم
آخه ساده، کدوم آدم عاقلی تعداد واقعی رشوه » : با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت
«. را میگه
پنجاه تا یک بار دادی برای دو هفته مهلت، » : پیش از آنکه چیزی بگویم، اضافه کرد
«. پنج تا هم دوباره دادی برای امروز؛ تفاوت سکه ها را میان هم تقسیم می کنیم
نمی دانستم چی بگویم. همچنان که نگاهش می کردم، صورتش را پیش آورد و
لبانش را روی لبم گذاشت. با اینکه گرمای بوسه او را حس نمی کردم، اما از موفقیتی که
نصیبم شده بود، شاد و خرسند بودم. می دانستم آینده روشنی در انتظارم است.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 3?
غروب خُروشخوانان
مردی که در جاده کوهستانی به سوی آبادی مرزی نزدیک می شد، با دیدن خانه
ها ایستاد و تصمیم گرفت تا تاریکی هوا صبر کند. پس روی تخته سنگی نشست و برای
چندمین بار به کوهستان خاکستری و تیره روبروی خود چشم دوخت. رشته کوه هایی
که همچون حصاری نفوذناپذیر میان این مردم جدایی انداخته بود، اما می دانست آنها
تقصیری نداشتند، این میثاقی بود که دولت ها با هم بسته بودند.
نفهمید چقدر گذشت که غروب سربی، هیبت قیرآلود خود را بر همه جا گستراند،
آن وقت برخاست و راه افتاد. می دانست اگر بیشتر بماند، چه بسا راه را گم کند. به
آبادی که رسید کمی مردد ماند. در همین موقع پیرمرد و استری با بار هیزم از روبرو
دیده شدند. صبر کرد آن ها جلوتر بروند، بعد پشت سر آن ها راه افتاد. استر از خود
شتابی نشان نمی داد. صاحبش نیز تاب راه رفتن نداشت. کمی که گذشت، حیوان
نگونبخت سر عناد برداشت و از همان آهسته رفتن پشیمان شد و درجا خشکش زد.
پیرمرد بنا برعادت؛ شلاق چرمی اش را چندبار بر بدن استر آشنا کرد. ولی حیوان
لجاجت کرد و تکان نخورد. پیرمرد که لجوجتر از حیوان بود، آنقدر شلاق را بر بدنش
کوفت تا راه افتاد.
همچنانکه در پی آن ها راه افتاد، اندیشید برای او نیز اینجا آخرین سربالایی است،
باید همه تلاشش را بخرج دهد. اگر می توانست به راحتی از کوهستان بگذرد همه چیز
به خوشی به پایان می رسید. آنسوی مرز همرزمانش منتظرش بودند، با پاداش و ارتقاء
درجه. اما همه چیز بستگی به کسی داشت که او را عبور دهد. مسئولانش گفته بودند اگر
خواست تن ندهد، خشونت بکار برد.
بزودی به دو راهی رسید و پیرمرد و استر به راست پیچیدند، اما او بایستی به
چپ می رفت. کمی رفتنش را سست کرد، می خواست مطمئن شود کسی او را تعقیب
نمیکند. همینکه دوباره راه افتاد یک نفس تا ته کوچه رفت، بار دیگر به چپ پیچید.هنوز
چند قدم برنداشته بود که همهمه گنگی بگوشش رسید. آواها نامفهوم بود، مخلوطی از
کردی و فارسی. معلوم نبود آواز می خوانند یا زاری می کنند! اما چه فرق می کرد.
اینجا همه چیز بوی غم می دهد. عروسی و عزاشان یکی است. همه اندوهگین هستند،
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 37
همه سر درگریبانند. تنها مرده ها آسوده اند. فکر کرد؛ کاش در این سرزمین زاده نشده
بود.
دوباره به سه راهی رسید. چه کوچه های تنگ و پیچ در پیچی. کمی ماند تا راهش
را پیدا کند، ولی در همان لحظه بوی اشتها برانگیزی توی بینی اش سرازیر شد و بیخ
گلویش را قلقلک داد. بعد هم احساس گرسنگی کرد. تازه به یاد آورد از دیشب تا حالا
چیزی نخورده است. می دانست تا زمان ملاقات یکساعت مانده است، بهتر است چیزی
بخورد تا گرسنگی اش را فرو نشاند و وقت را بکشد.
ناخودآگاه بسوی بوکشیده شد.هرچه نزدیکتر می شد، بو بیشتر جذبش می کرد،
بویی که همراه دود بی رنگ از دودکشی بیرون می آمد و تو کله اش فرو رفت. بزودی
دکانی را دید که چراغ کم سویی سر در آن روشن بود.
پیش از آنکه تو برود، از لای در سرک کشید، مردی داشت دیگ بزرگی را هم
می زد. جوانکی هم پهلویش بود. پیش از آن معطل نکرد و رفت نزدیک پیرمرد کرد
سبیلویی نشست. تازه فهمید او و آن پیرمرد تنها مشتریان دکان هستند.
دکاندار بدون اینکه به او توجه کند، در حال هم زدن دیگ بود و هر چندبار با چفیه
کثیفی که دور گردنش بود، دستهاش را پاک می کرد. جوانک نیز مشغول ریز کردن کله
پاچه ها بود. بوی گوشت کباب شده و خون همه جا را فرا گرفته بود. این بوی او را به
یاد انفجار دیروز انداخت. همه چیز به سرعت گذشت، آغاز پایان را او رقم زده بود.
نخست صدای آنرا شنید. انفجاری مهیب. تا برگشت فریادها وناله ها به هوا برخاست. در
میان دود و گردخاک، فریاد زخمی ها را شنید، اجساد تکه پاره شده و از آن مهمتر
خونی که همه جا شتک زده بود. دلش می خواست همه چی را تماشا کند، اما با شنیدن
صدای آژیرها مجبور شد؛ از میان بوی باروت و خون، از نزدیک انبوه اجساد خونبار و
از کنار جان کندن زخمی ها بگریزد.
کله پز بدون اینکه چیزی بپرسد، کاسه آبگوشتی و قرصی نان کردی جلوش
گذاشت. از کاسه بخار غلیظی برمی خاست، تکه های گوشت و استخوان در میان آب
چرک آلود شناور بود. بزاقش ترشح کرد و دهانش پرآب شد. کاسه را میان دستانش
گرفت تا جرعه ای از آب چرب تیره را سر بکشد، اما ناگهان در دکان باز شد و سروکله
چند مشتری با هم پیدا شد. ناخودآگاه کاسه را روی میز گذاشت. تازه واردین غوغایی
راه انداختند. همگی با صدای بلند با یکدیگر صحبت می کردند. کمی عصبی شده بود.
برای اینکه به اعصابش مسلط شود تکه ای نان برداشت و مشغول ترید کردن شد. یکی
از تازه واردین از حادثه دیشب گفت. بعد هم از دکاندار خواست تلویزیون را روشن کند.
شاگرد کله پز بی اجازه از صاحبش، بسوی تلویزیون رفت و آن را روشن کرد.
زمان پخش خبر بود. صدای گوینده اخبارهمه را متوجه خود کرد. سرش را بالا نیاورد
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 38
بار دیگر » : اما صدای گوینده تلویزیون را شنید. که با لحن پرسوز وگدازی می نالید
عوامل بیگانه و عناصر مزدور....
همهمه مشتریان چنان بالا گرفت که صدای گوینده تلویزیون گم شد. سرش را بالا
آورد و به تلویزیون چشم دوخت. گروهی در حال نجات زخمی ها و کسانی بودند؛
کسانی که در خون و زخم غلطیده بودند. از دیدن آن صحنه متأثر نشد، نه از کشتن
می ترسید و نه از مردن واهمه داشت. می دانست همه چیز به مرگ ختم می شود، بقیه
چیزها سرگرمی فریب دهنده ای است که لختی کوتاه انسان را فریب می دهد. تنها مرگ
حقشان بود، اگر » : است که واقعیت دارد و چاره ساز است. آنوقت زیر لب زمزمه کرد
«. بیش از این هم کشته شوند باکی نیست. باید بدانند پاسخ خون را با خون باید داد
دوربین از صحنه حادثه بروی تجمع اعتراض آمیز مردم چرخید. فریاد مردمی که
شتابان به کمک قربانیان می شتافتند؛ صدای تظاهرات کنندگان دمی خاموش نمی شد.
شعارهای احساسی، فریادهای اعتراض آمیز، خروش مرده باد و زنده باد. نثار مرگ بر
دشمنان و زندگی ابدی بر حاکمان. بیش از آنکه از رژیم متنفر باشد، از مردمی که شعار
مشتی ناآگاه. بیچاره آن هایی » : می دادند رنجیده خاطر شد. دوباره زیر لب زمزمه کرد
که گول تظاهرات این چنینی را می خورند. نمی دانند که اینان برای رژیم پیشین هم
چنین می کردند. برای جانشینان این حکومت هم خواهند کرد. دنیای آن ها پول و خرافه
«. و زور است
چشمانش را بست تا این چیزها را فراموش کند. یکباره یاد گذشته های دور افتاد.
کودکی اش، آرزوهاش، رویاهاش، اشتیاق هاش و همه زندگی اش در ذهنش زنده شد.
بعد به یاد روزی افتاد که پدر و مادرش را کشته بودند. با یادآوری آن واقعه خشم
فزاینده ای وجودش را سوزاند. بعد هم ناخودآگاه سبیل نازکش را جوید. این عادت
ناخوانده را نتوانسته بود از خود دور کند. اما همینکه دانست انتقام خود را گرفته است،
کمی آرام گرفت. انتقامی که عده ای از آدم ها، زنده ها، نیازها، شهوت ها، آرزوها و
رویاها به اراده او محو شدند. از این موضوع ناخرسند نبود، اندیشید بایستی آن ها نیز
طعم مردن را بچشند و دریابند، مرگ ارمغان شومی است.
صدای پیرمرد بغل دستی او را بخود آورد؛ دلسوزانه می خواست غذایش را
بخورد. از آنجایی که بهش آموزش داده بودند هر پاسخی سخنی تازه در پی خواهد
داشت، جوابش را نداد، تنها سرش را تکان داد. چیزی که برایش مهم بود، پس از این
بایستی به آینده بیندیشد، به همرزمانش در آنسوی مرز و به پاداشی که در انتظارش
بود.
دکان هرلحظه شلوغتر می شد. آنوقت پیرمردی که موقع رسیدن به آبادی با
استرش بار هیزم داشت؛ به دکان آمد و روبرویش نشست. بعد هم بدون توجه به
دیگران، کیسه پولش را بیرون آورد و به شمردن مشغول شد. بی شک آن ها را در قبال
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 39
فروش هیزم دریافت کرده بود. همچنان که به او خیره شده بود، زخم های دستش را دید
که قاچ قاچ شده بودند؛ جاهایی هم خون خشکیده دیده می شد.
سرش را پایین انداخت، ناخودآگاه چشمش به دستان خودش افتاد، همان دستانی
که بمب را کار گذاشته بود. اگر پیرمرد با دستانش هیزم جمع آوری کرده بود تا گرما به
ارمغان بیاورد، او سرما و نیستی کاشته بود. اما گناه از دستانش نبود، همه چیز توی
سرش بود، شاید هم توی دلش. آن چی بود؟ نفرت! همان نفرتی که برادرش بهش
این حق من نبود، من » : آموخت و تشکیلات چگونگی نثار کردن آنرا. زیر لب زمزمه کرد
«. می توانستم محبت را بیاموزم و دوست داشتن را
از اینکه حتا شیفته آرمانی نبود و تنها به سودای انتقام به این بازی کشیده شده
بود، احساس پوچی کرد. با اینکه با آرمان ها، دوستی ها، عشق ها و همه دلبستگی های
برادر و همرزمانش آشنا بود، اما هیچگاه شیفته آن نشد. فکر کرد، کاش لااقل مانند آن
خلق ها؛ محرومان و زحمتکشان را دوست » : ها آرمان داشت، همان آرمانی که می گفت
داشته باشید. به میان آنها بروید، به آنها نزدیک شوید، در درد و رنجشان شریک شوید.
«. شاید کمی روحیه انقلابیگری در شما جوانه بزند
با اینکه بارها زندگی شهید جاوید را خوانده بود، که وقتی می خواست بمب را کار
بگذارد، چون دانست عابری نزدیک می شود، خودش را روی بمب انداخت تا عابر زنده
بماند، اما هیچگاه به آن آرمان ها، جانفشانی ها و از خود گذشتگی ها دل نبست.
آرام آرام دچار احساس گنگ و مبهمی شد. احساسی که مثل یک غلظت بویناک در
روح و روانش رسوب کرد. دیگر اشتهایی برای خوردن نداشت. با اینکه هنوز بوی
گوشت و چربی توی سرش بود، اما دلش به غذا نمی رفت. بعد هم حس کرد هوای دکان
خفه کننده شده است. غذایش را دست نخورده رها کرد و برخاست. پیش از آنکه کله پز
چیزی بگوید، اسکناس درشتی روی میز انداخت و بیرون آمد. در واپسین دم، زمزمه
نامفهمومی شنید. به تمسخر یا دشمنی؟ ندانست و اهمیت نداد.
هوای بیرون سرد بود و سوزناک، با این همه سرما راحس نمی کرد. حتا گونه
هاش گُر گرفته بودند. همچنان که از میان کوچه تاریک و خلوت می رفت، بنظرش رسید
همه چیز بوی خفگی می دهد. همه جاسوت و کور بود. همگی درخانه ها خزیده بودند.
چراغ ها خاموش،پنجره ها بسته، دودکش ها بی دود.دیگر جنبده ای به چشم نمی خورد.
گویی زمان مرده بود.
کمی سست شده بود، ولی می دانست ماندن مساوی با دستگیری و زندان است؛
شاید هم مرگ. بیش از آنکه از مرگ بترسد، از زندان و شکنجه وحشت داشت. حتا از
تصور آن اعصابش مورمور شد.
نفهمید چگونه به محل ملاقات رسید. نگاهی بی تفاوت به آن انداخت. خانه ای دو
طبقه و روستایی ، گرچه ظاهرش کمی اعیانی تر از خانه های دیگر بود، اما آنهم از سنگ
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?0
و گل ساخته شده بود. دستش را بالا آورد و چندبار در زد. مدتی گذشت تا کسی در را
باز کرد، اما نه آن قدر که چیزی دیده شود. صدای زنانه دلنوازی او را بخود آورد.
پیش از آنکه جواب دهد، صدای مردی به گوش رسید که خواست بیاید تو. آن
وقت لای در بیشتر باز شد. آنجا بود که در پرتو نوری که از دالان پشت سر می تابید،
گوشه ای از صورت و زیر گردن زنی را دید، که از زیر شال سرخ رنگ بیرون آمده بود.
سفید بود و لطیف، شبیه شبنمی که تازه شکفته است. ناگاه لذت ناشناخته ای به تنش
افتاد؛ رخوتی گنگ که توان جنبیدن و فکر کردن را از او گرفت.
زن همچنان که شالش را جلوی صورت و گردنش گرفته بود، برایش راه باز کرد
و تعارف کرد وارد شود. کمی صبر کرد که بخود بیاید. آنوقت به سختی از روبروی زن
گذشت و از پله ها بالا رفت و وارد اتاق بزرگی شد که دورتادور آنرا پتو پهن کرده و
پشتی گذاشته بودند. لامپ کم سوی سقف، اتاق را بسختی روشن کرده بود. مردی قوی
هیکلی با لباس عربی به پشتی بزرگی لم داده بود. تلویزیون بزرگی روی میزی مستعمل
روشن بود. هنوز در حال پخش حادثه دیشب بود. مرد عرب بدون اینکه نگاهش را
تنها می توانند مردم بی گناه را نابود » : برگرداند به فارسی اما با لهجه ای از ته گلو گفت
«! کنند
چیزی نگفت و همانطور که ایستاده بود با نگاهش همه گوشه و کنار اتاق را کاوید.
تناقضی آشکار در میان لوازم به چشم می خورد. اجناسی گران بها در مقابل وسایل
محقر و بی ارزش. بی گمان اجناس قاچاق بودند.
مرد تلویزیون راخاموش کرد و خواست بنشیند. همچنان که با چشمان گود رفته
قی آلودش به او خیره شده بود، با یک دست وسط پاهایش را خاراند و با دست دیگر به
زن اشاره کرد؛ از آنها پذیرایی کند.
«؟ خیلی وقته رسیدید »
«. سرشب آمدم »
«؟ تنها هستین »
«. بله »
«. باید خبر بدی بدم »
زن با سینه ای چای آمد و آنرا جلوی میهمان گذاشت. مرد عرب با آمدن زن
صحبتش را قطع کرد. از زیر چشم به زن نگاه کرد، این بار سعی نکرد شالش را جلوش
نگه دارد. حالا که با دقت بیشتری نگاه کرد، زیباتر به نظر رسید. پوست صورتش چنان
لطیف بود که مویرگ هاش دیده میشد. بعد هم وقتی سرش را بالا آورد و چشمان
درشتش را به او دوخت، گونه هایش سرخ شدند و لاله ی گوشش به حرکت درآمدند.
این روزا به راحتی نمی شه از مرز رد شد. بهتره برگردین » : سخن مرد او را بخود آورد
«. و چند روز دیگه بیاین
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?1
«؟ چرا »
شایعه شده گروهی از کردهای آن طرف با دولت همکاری می کنن، اونا هر بیگانه »
«. ای که ببینن، دس بسته تحویل سربازا میدن
چیزی نگفت، اما شکاکانه بهش زل زد. به نظرش رسید از ریش و سبیل ها
خاکستری پرپشتش که مانند موی روباه است، بیزار است. کمی که گذشت، با شک گفت:
«!؟ کردها و خیانت »
کردها خائن نیستن، اما چون اونا را تکه پاره کردن و هر گروه را توی یک »
«. مملکت چپاندن، برای فروختن همدیگه از هم سبقت می گیرن
«. اما من نمی تونم برگردم. شما ممکنه یک جایی برام پیدا کنین »
اگه دستمزدمو دو برابر کنین، می تونم تا موقعی که اوضاع آروم بشه، شما رو »
«. تو خونه ام نگه دارم. به همه بگم پسر عموم هستین و اومدین دیدنم
می دانست چاره ای ندارد. نمی خواست خطر کند و برگردد. تازه از کجا معلوم
پیش از آن که پاش را از آبادی بیرون بگذارد، به ماموران خبر دهد و دستگیر شود.
ناخودآگاه دستش بسوی جیبش رفت و دسته ای اسکناس بیرون کشید و به مرد داد.
میدانست آن طرف مرز نمیتوانست آن ها را خرج کند، پس چه بهتر از شر آن ها خلاص
شود. ولی یکباره دریافت چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است. بعد هم نگاه شرربار مرد
عرب مثل خاری خلید تو قلبش. نیرویی در درونش بانگ زد، برای تصاحب پول ها در
حال نقشه کشیدن است. نمی دانست چکار کند. خواست همه پول را به او بدهد و خیالش
را راحت کند، اما ترسید بیشتر مشکوک شود. فهمید تو بد مخمصه ای گرفتار شده است.
حساب اینجا را نکرده بود. چندبار آب دهانش را فرو داد و لبانش را با زبانش خیس
کرد. احساس کرد مفری ندارد و راهی برایش نمانده است.
مرد عرب که سکوت او را دید، از زنش خواست شام را آماده و رختخوابی تمیز
پهن کند. بعد هم او را تنها گذاشت.
برخاست و بسوی پنجره رفت و به آسمان تاریک خیره شد. نفهمید چه مدت
گذشت، مرد تعارف کرد برود شام بخورد. هنوز اشتها نداشت. بدجوری کلافه بود. ولی
برای اینکه مشکوک نشود، رفت کنار سفره نشست. زن مشغول چیدن خوردنی ها بود.
در یک لحظه که خم شد، سینه های گوشتی و سفیدش از لای چاک لباسش دیده شد. بار
دیگر دچار همان لذت آشنا شد. لذتی که در عمرش دو بار تجربه کرده بود، آن هم سال
ها پیش؛ اما نتوانسته بود آن را کامل تجربه کند، تنها به آستانه کشف آن رسیده بود.
بعد همه آن خاطرات در ذهنش زنده شدند. دوازده سیزده سال بیشتر نداشت. روزهایی
که تازه پدر و مادرش را کشته بودند. در همسایگی آن ها زن جوانی بود که گاهی او را
به خانه شان می برد، برای اینکه غصه نخورد،زن هم از تنهایی می ترسید. او گوشه ای
می نشست و سرش را پایین می انداخت. یک بار که زن براش چای و میوه آورد، وقتی
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?2
خم شد؛ سینه هاش از چاک پیرهنش دیده شدند. سفید بودند و گوشتی. بدتر از آن با هر
بار تکان خوردن می لرزید. او دچار خلسه غریبی شد. زن هم حال او را دریافت، برای
همین دستش را گرفت و نوازش کرد. چنان دست و پاش را گم کرد که هیچ کاری نمی
توانست بکند. عرق از سر و صورتش می ریخت. زن به آرامی سرش را نزدیک آورد و
صورتش را بوسید. قلبش تندتر زد و گونه هاش گُر گرفتند. زن فهمید؛ دستش را کشید
و برد زیر لباسش و گذاشت روی نافش. توانست گرمای پوست تنش را لمس کند.
رخوتی شیرین به جانش دوید، پلك چشم هاش پرید و حس كرد لاله ی گوشش به حركت
درآمده و پوست سرش به عقب كشیده می شود. فلج شده بود و نمیتوانست کاری بکند.
همچنان که زن او را به خودش چسبانده بود، یکباره عرق سردی به بدنش نشست و
ترسان و لرزان در گوشه ای گز کرد.
چند روز بعد بار دیگر سعی کرد، دوباره این کار را تجربه کند. اما بی هوده بود.
نمی دانست چرا آنطور شده بود. در همان زمان بود که به همراه برادرش به تشکیلات
پیوست و دیگر آن زن را ندید، بدتر از آن در این مدت هیچگاه فرصتی پیش نیامد، که
این لذت را تجربه کند.
حالا پس از گذشت آن همه سال، بار دیگر دچار آن حالت شده بود. سستی گنگی
بر بدنش چیره شد. ولی از این که بار دیگر دچار سرخوردگی شود، قلبش تیر کشید.
آرزو کرد لااقل برای یک بار این لذت را کامل تجربه کند.
زن تعارف کرد چیزی بخورد. از لحن صدای او چنان دچار التهاب شد که سوزش
تنش را حس کرد. با وجودیکه دلش به خوردن نمی رفت، لقمه ای را زورکی فرو داد. این
کار باعث شد سرفه اش بگیرد. مرد عرب لیوانی آب برایش ریخت. آب را یک نفس سر
کشید و عقب نشست.
زن سفره را جمع کرد وظرف ها را به آشپزخانه برد. مرد بدون توجه به او
بسوی تلویزیون رفت و آنرا روشن کرد. زمان پخش فیلم سینمایی بود. یک باره به
سرش زد،پیش از آن که مرد عرب او را بکشد، او حسابش را برسد،آن وقت می توانست
با خیالی آسوده زنش را تصاحب کند. از اینکه او را بکشد نمی ترسید، اما تردیدی
آزارش می داد. اینکه پس از بدست آوردن زن، نتواند به کشف لذت جنسی برسد. شک و
گمانی که ذهنش را آزار می داد.
با این همه نفهمید چگونه به این نتیجه رسید که اگر آن همه کشت و کشتار عبث و
پوچ بوده، مرگ این یکی درست و سودمند خواهد بود و او را به آرزوش خواهد رساند.
ناخودآگاه دستش به سوی کلت پشت کمرش کشیده شد. تاکنون تیری با آن شلیک
نکرده بود. برای واپسین بار نگاهی به مرد کرد که به تلویزیون خیره شده بود، نیم خیز
شد و آن را بیرون آورد، اما زود منصرف شد. فکر کرد نبایستی سروصدایی راه
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?3
بیندازد. همانجا بود که چشمش به داسی خمیده و بزرگ افتاد که گوشه اتاق بود، گویی
او را برای او گذاشته بودند. بی صدا دستش را بسوی آن دراز کرد.
کارش که تمام شد، تلویزیون ولامپ اتاق را خاموش کرد. یکباره اتاق؛ خودش،
مرد عرب و همه چیز در تاریکی مهیب فرو رفت؛ هیچ صدایی شنیده نمی شد. اندیشید،
آیا مرگ با همین هیبت ترسناک می آید؟! دمی بی هدف در ظلمات چرخید. احساس کرد
سال ها منتظر چنین لحظه ای بوده است. آنوقت با گام های لرزان بسوی آشپزخانه و
سراغ زن رفت.

نظرات() 
Can Pilates make you look taller?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:03 ب.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought this post was good.

I don't know who you are but certainly you are going
to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اهورا مزدا

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :