تبلیغات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران - اندر حكایت شاهنشاه بهرام گور
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران
پاینده ایران » زنده باد آزادی » جاوید ایران زمین
تاریخ ایران - فرهنگ و آداب پارسیان - امپراطوری ایران - پارسیان نیک اندیش - تمدن ایرانی - مقالات و حکایت های تاریخی ایران باستان - زن در ایران باستان - هخامنشیان

اندر حكایت شاهنشاه بهرام گور

پنجشنبه 18 تیر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شاهنشاهان ایران، تاریخ ایران باستان، 

 

خواجه نظام الملك :
از دشمنان دوست حذر گر كنی نكوست با دوستان دشمن تو را دوستی نیكوست
از مردمان بر دو گروه ایمنی مباد بر دوستان دشمن و بر دشمنان دوست

اندر حكایت شاهنشاه بهرام گور
گویند كه در روزگار شاهنشاهی بهرام گور وی را وزیری بود كه شاهنشاه همه امور كشوری را به وی
داده بود و خود از امور كشوری غافل شده بود . وزیر به فرمان شاهنشاه در تمامی امور دخالت می
نمود و نظرات خود را اعمال می كرد . بهرام گور خود نیز به شكار و تفریح مشغول شده بود و از امور
ایرانشهر غافل گشته بود . روزی به بهرام خبر رسانند كه اوضاع ایران زمین بد است و مردمان و رعیتان
ناراضی از كشور . بهرام اندیشید و ندانست كه از مشكل از كجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود كه
منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد به همین جهت سر به بیابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد . در
راه به خانه دهقانی رسید و دهقان كه بهرام را در لباس ساده و عامیانه ندیده بود وی را نشناخت وبا وی
مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد . بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسید كه
راضی هستی یا خیر ؟ دهقان شروع به سخن گفت و اینچنین اوضاع را بیان نمود : من روزگاری بسیار رمه
داشتم و سگی پاسبان آنان بود . وضع من بسیار خوب بود و رمه ها روزبروز بیشتر و نیك تر می شدند .
ولی پس از مدتی دیدم كه رمه های من روزبروز كمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن نیافتم . چندین
بار به كمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می رباید ولی چون در این مكان هیچ اثری از دزد نبود خیالم
آسوده گشت كه دزد وجود ندارد . پس اندیشیدم كه چگونه ممكن است گوسپندان كم شود ؟ پس از
مدتها تلاش یافتم كه سگ كه نگهبان رمه ها است با گرگی ماده آمیزش كرده است و با او دوست شده
است و زمانی كه گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسپندان من زده و آنان را
نابود میكند . پس دلیل بدبدختی خود را یافتم و سگ را بگرفتم و به دار كشیدم تا نقطه ضعف رمه ها
نابود گردد . بهرام با دهقان بدرود گفت و از وی سپاسگذاری كرد و تیر شكار خود را به دهقان داد و
گفت هر زمان كه به شهر آمدی به دربار شاهنشاه برو و این تیر را نشان بده .

شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفی آمد و با خود اندیشید كه اگر سگ حكم نگهبان رمه ها را دارد
پس ما و دولت ما نیز حكم پاسبان ضعیفان را دارد و وظیفه نگهبانی از مردم به ماست . پس مشكل كشور
را باید در خود بیابیم . . . پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جویا شد و دید كه بسیاری از مردم
ناراضی هستند . بهرام فهمید كه نبایستی به وزیر خود اینچنین قدرت می داد و كشور را به دست او می
داد . به همین جهت وزیر را فرا خواند و به او گفت از چه روی به كشور ما اضطراب روا داشته ای و
اوضاع ایران را آشفته نمودی ؟ ما به تو گفتیم كه خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه
خالی است و مردمان ناراضی ؟ تو پنداشته ای كه من به تفریح و شكار هستم از وضع كشور ناآگاه هستم ؟
وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان در بند را به پیش خود فرا خواند
و از آنان پرسید كه شما به چه دلیل امروز در زندان شاه هستید ؟
یكی پاسخ داد من برادری داشتم كه توانگر بود و سرمایه بسیار داشت . وزیر سرمایه او را گرفت و وی را
بكشت . من به ظلم خواهی او برخواستم ولی امروز در زندان هستم .
یكی دیگر گفت من باغی داشتم بزرگ و وسیع . روزی وزیر به باغ آمد و درخواست خرید باغ را داد . من
نفروختم ولی وی به زور باغ را از من بگرفت و هیج پولی به من نداد . سپس مرا به زندان افكند .
دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است كه از این شهر جنسی را خریداری میكنم و در شهر
دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درآمد اندكی از این راه به دستم می آید . روزی من مرواریدی
خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم . وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از من گرفت و
گفت برای دریافت پولش به دربار بیا . من چند بار به بارگاه آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت
در آخرین بار مرا زندانی كرد .
دیگری گفت من پسر فلان رعیت هستم . وزیر ملك پدرم را گرفت و مصادره كرد و او را در زیر تازیانه
بكشت و مرا از ترسش به زندان افكند .
بهرام چون این سخنان را شنید ستم وزیر بر او آشكار شد و روانه خانه وزیر شد . وزیر را فرا خواند و او
را به دست نگهبانان اسیر كرد . وارد خانه وی شدند و آنجا را جستجو كردند . در خانه او نامه ای دیدند

كه وی به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج
است و هر مقدار كه پول بخواهند میتوانند دریافت كنند . بهرام با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا
گرفت و وزیر را با هفده نفر از یارانش در میدان شهر گرد آورد .
سپس فرمان داد هجده چوبه دار در میدان برپا كنند . بهرام هر هفده نفر را با وزیر با دار كشید تا درس
عبرتی برای دیگر وزیران گردد تا مبادا دیگران چنین خطایی را تكرار كنند .
پس از مدتها زن دهقان به وی گفت كه به شهر برو و این تیر را نشان بده تا شاید درخواست ما را اجابت
كنند . دهقان چنین كرد و به دربار شاهنشاه رفت و تیر را نشان داد . ماموران تا تیر شاهنشاه بهرام را
دیدن وی را به بارگاه او بردند . دهقان با دیدن بهرام یكه خورد و به زمین افتاد و پوزش خواست كه من
تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی سخن گفتم . بهرام وی را بلند نمود و از او سپاسگذاری كرد
و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برایش گفت . سپس شاهنشاه بهرام برای دهقان خلعت هایی
گران بها آورد و به او پوشاند و هفتصد گوسپند با میش و سگان نگهبان به وی بخشید .
پس از این كار بهرام - فساد و ظلم تا سالهای بسیار از ملك ایرانشهر رخت بر بست و اثری از نارضایتی و
شكایت دیده نشد .
سیر الملوك – خواجه نظام الملك – برگ 33

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اهورا مزدا

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :