تبلیغات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران - مطالب اهورا مزدا
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران
پاینده ایران » زنده باد آزادی » جاوید ایران زمین
تاریخ ایران - فرهنگ و آداب پارسیان - امپراطوری ایران - پارسیان نیک اندیش - تمدن ایرانی - مقالات و حکایت های تاریخی ایران باستان - زن در ایران باستان - هخامنشیان

وطن یعنی

شنبه 2 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

وطن یعنی
وطن یعنی همه آب و همه خاك وطن یعنی همه عشق و همه پاك
به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاكان به خون و خاك بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر كه دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی كه دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، كمك ، بیمارداری
وطن یعنی هوای كوچه ی یار در آن كو دل شكستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاك وطن یعنی درخت ریشه در خاك
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس ، زاینده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند شكیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شكوه اشترانكوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیكر ستیغ سینه در سنگ تمندر
وطن یعنی وطن استان به استان خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
كویر لوت ، كرمان ، یزد ، ساری سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مریوان دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترك با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش ابوموسی و مینو ، هرمز و كیش
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و. گرد با هم وطن یعنی بلوچ و كرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری لر و كرد و یموت و بختیاری
همه یك جان و یك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبریز گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش كاشان
وطن یعنی كتیبه در دل سنگ تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكیسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی ، رودكی ، جامی ، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین كلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شكوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، كوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون خورش كاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران اوستا و رخش و شبدیز
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن ، كمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان كشیدن به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از كین به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشیدن شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن یعنی شكوه سرفرازی وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا تمام سهم یك ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران

نظرات() 

تاریخ تمدن ویل دورانت قسمت دوم

شنبه 2 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:تاریخ ایران باستان، 

4 آزمایشی در حكمرانی
شاه  اشراف  سپاه  قانون كیفری خشن
پایتختها  ایالات (ساتراپ نشینها)  هنر بزرگ اداره كردن

زندگی پارس به سیاست وجنگ بیشتر ازمسائل اقتصادی بستگی داشت، و
ثروت آن سرزمین برپایة قدرت بود نه برپایة صناعت؛ به همین جهت پایه های دستگاه
دولتی متزلزل بود، و به جزیرة كوچكی می نمود كه در وسط دریای وسیعی باشد وبر
آن دریا حكومت كند، و این حكومت و تسلط بنا و بنیاد طبیعی نداشته باشد . سازمان
شاهنشاهی كه بر این مجموعه تسلط داشت از نیرومندترین سازمانها وتقریباً منحصر به
فرد بود. بر رأس این سازمان شخص شاه قرار داشت و چون شاهانی در زیر فرمان او
بودند به نام »شاه شاهان « یا »شاهنشاه « خوانده میشد و جهان قدیم به این لقب اعتراضی
نداشت، تنها یونانیان شاهنشاه پارس را » باسیلئوس « یعنی »شاه « میخواندند . قدرت
مطلقه دردست شاه بود وكلمه ای كه ازدهان وی بیرون می آمد كافی بود كه هركس
را، بدون محاكمه و توضیح، به كشتن دهد - و این راه و رسمی است كه بعضی از
دیكتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته اند؛ گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی
خویش این حق فرمان قتل صادر كردن را تفویض می كرد . كمتر، از میان مردم و
حتی اعیان مملكت، كسی را جرئت آن بود كه از شاه خرده گیری یا وی را سرزنش
كند؛ افكار عمومی، در نتیجة ترس و تقیه، هیچ گونه تأثیری در رفتار شاه نداشت .
هرگاه شاه فرزند كسی را، در برابر چشم وی، با تیر می زد، پدر ناچار در برابر شاه سر
فرود می آورد و مهارت او را در تیراندازی ستایش می كرد؛ كسانی كه به امر شاه
www.persiahistory.org
21
تنشان در زیر ضربه های تازیانه سیاه می شد، ازمرحمت شاهنشاه سپاسگزاری
می كردند كه از یاد آنان غافل نمانده است . اگر همة شاهان ایرانی روح نشاط و
فعالیت كوروش و داریوش اول را داشتند، می توانستند هم حكومت كنند و هم
پادشاهی، ولی شاهان متأخر بیشتر كارهای حكومت را به اعیان و اشراف زیردست
خود یا به خواجگان حرمسرا وا می گذاشتند و خود به عشقبازی و باختن نرد و شكار
می پرداختند. كاخ سلطنتی پر از خواجه سرایانی بود كه از زنان حرم پاسبانی می كردند
و شاهزادگان را تعلیم می دادند و، در آغاز هر دورة سلطنت جدید، دسیسه های
فراوان برمی انگیختند . شاه حق داشت كه از میان پسران خود هركدام را بخواهد به
جانشینی برگزیند، ولی غالب اوقات مسئلة جانشینی با آدمكشی و انقلاب همراه بود .
آنچه دربارة قدرت شاه گفتیم از لحاظ نظری بود، ولی عملا این قدرت به
وسیلة نیروی اعیان و اشراف مملكت، كه درواقع واسطة میان دربار و مردم بودند،
محدود می شد. عادت بر این جاری شده بود كه شش خانواده ای كه با داریوش اول
انقلاب كردند و بردیای غاصب را از میان برداشتند امتیازات خاصی داشته باشند، و
در مهمات امور كشور رأی آنان خواسته شود . بسیاری از بزرگان در كاخ شاهی
حاضر می شدند و مجلسی تشكیل می دادند كه شاه غالباً به نظر مشورتی آنان اهمیت
فراوان می داد. املاك اختصاصی بسیاری از ثروتمندان و بزرگان را شاه به ایشان
بخشیده بود، و آنان در مقابل، هرگاه شاه فرمان بسیج می داد، مرد جنگی و ساز برگ
فراهم می آوردند . این اشراف در املاك خود تسل ط بیحد و حساب داشتند و مالیات
می گرفتند و قانون می گذاشتند و دستگاه قضایی در اختیارشان بود و برای خود
نیروهای مسلح نگاه می داشتند .
ارتش پایة اساسی قدرت شاه وحكومت شاهنشاهی به شمار میرفت، چه
دستگاه شاهنشاهی تا زمانی سرپا می ماند كه قدرت آدمكشی خود را محفوظ نگاه
دارد. تمام كسانی كه مزاج سالم داشتند، و سنشان میان پانزده و پنجاه سال بود، ناچار

ادامه مطلب

نظرات() 

غروب خروشان قسمت دوم

شنبه 2 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

12
بهتره جوراب هاتو در » : هیچی نگفتم. نمی دانم چگونه فهمیده بود. دوباره گفت
«. بیاری و وضو بگیری، برا خودت میگم
باز هم چیزی نگفتم، او هم رفت سراغ دیگران. هر بار دو نفر می رفتند تو. نوبت
من که شد، رفتم صورتم را شستم. کمی حال آمدم. به جای خودم که برگشتم، احساس
کردم بوی گند مستراح و عرق نمناک بدن زندانی ها تو سالن پیچیده است. بویی که توی
بینی ام فرو رفت و حالم را بد کرد.
اذان که پخش شد، من هم برخاستم تا وانمود کنم نماز می خوانم. نمی خواستم
بهانه دست آن ها بدهم. پس از نماز جنب و جوشی در سالن شنیده شد. هر کسی یه
جوری خودش را مشغول می کرد. برخاستم روی پتو قدم زدم. کمی که گذشت، صدای
بلندگوی قطع شد و نگهبان تلویزیون روی میزش را روشن کرد.
صدای گوینده تلویزیون همه چیز را از یکنواختی بیرون آورد. با چشمان بسته به
صدای آن گوش دادم. تلویزیون تا پایان پخش اخبار روشن بود، بعد نگهبان آنرا
خاموش کرد.
صدای خروپف چندنفر شنیده شد. من هم سعی کردم دراز بکشم و بخوابم. اما
خوابم نمی برد. احساس کردم همه چیز مرده است، اما نه بیرون زندگی جریان داشت.
نمی دانم چقدر گذشت که خوابم برد. از خستگی یک بار هم شانه به شانه نشدم.
تا اینکه با صدای گوشخراش بلندگو از خواب پریدم. فهمیدم موقع نماز صبح است. هنوز
دوست داشتم بخوابم؛ ولی مجبور بودم برخیزم. به هر سختی بود برخاستم و روی پتو
نشستم. کمی گذشت تا خواب از سرم پرید، بعد هم نگهبان پیدایش شد و همه را به صف
کرد.
هوای راهرو سنگین و کثیف شده بود. بار دیگر بوی مستراح که با عرق تن
زندانی ها درهم آمیخته بود و تو سرم پیچید. باز هم توی دستشویی وضو نگرفتم، حتا
صورتم را خیس نکردم تا بتوانم دوباره بخوابم. همینکه برگشتم، روی پتو نشستم.
هنوز گیج بودم. مدتی گذشت تا صدای بلندگو قطع شد. بعد هم صدای زمزمه دعای
زندانی پهلوی ام را شنیدم. بین خواب و بیداری احساس کردم نماز می خواند. صبر
نکردم، برخاستم و وانمود کردم نماز می خوانم.
پس از تمام شدن، به آرامی زیر پتو رفتم تا بخوابم. پیش از آنکه چشمانم گرم
شود، نگهبان آمد بالای سرم و تکانم داد. پتو را کنار زدم و نیم خیز شدم. نگهبان به
«! هنوز اذون نگفته اند، خوابت نبره که وضوت باطل میشه » : آهستگی گفت
فهمیدم عجله کرده ام، بدون اینکه اذان بگویند، نماز خوانده بودم.

ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ تمدن ویل دورانت قسمت اول

جمعه 1 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا |

www.persiahistory.org
تاریخ تمدن
ویل دورانت


كتاب نخست، فصل سیزدهم
پارس
تهیه شده برای نشر الكترونیك توسط
امیرحسین خنجی
www.persiahistory.org

1 دورة عظم تمادها وانقراض ایشان
منشأ این قوم  شاهان ایشان  پیمان خون ساردیس  انقراض دولت ماد

آیا مادها، كه نقش مهمی در برانداختن دولت آشور داشته اند، چگونه قومی
بوده اند؟ پی بردن به اصل این قوم، بدون شك، امری است كه رسیدن به آن دشوار
است؛ تاریخ كتا بی است كه همیشه آدمی بایستی از وسط آغاز كند. نخستین اشارة به
این قوم در كتیبه ای است كه گزارش حملة شلمنصر سوم به سرزمین موسوم به
پارسوا، در كوههای كردستان، (سال 837 ق م ) بر آن ثبت شده؛ از اخبار چنان بر
می آید كه در این ناحیه بیست و هفت امیر و شاه، بر بیست و هفت ولایت كم
جمعیت، حكومت می كرده اند؛ مردم این ولایتها را آمادها یا مادها می نامیده اند . مادها
از نژاد هندواروپایی به شمار می روند و محتمل است كه در تاریخ هزار سال قبل از
میلاد از كناره های دریای خزر به آسیای باختری آمده باشند . در زند اوستا، كتاب
مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی می شود، و مانند بهشتی توصیف می شود :
سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست،
به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن سرزمین یا در آن ایام زندگی كند .
چنان به نظر می رسد كه مادها، در ضمن كوچ كردنهای خود، از بخارا و سمرقند
گذشته، و از این نواحی، رفته رفته، رو به جنوب سرازیر شده و پس از رسیدن به
پارس، در آن سكونت اختیار كرده بودند . این قوم، در كوههایی كه به عنوان جایگاه
خود در ایران انتخاب كرده بودند، مس، آهن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و
www.persiahistory.org
4


ادامه مطلب

نظرات() 

غروب خروشخوانان قسمت اول

جمعه 1 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 


غروب خروشخوانان
نام کتاب : غروب خروشخوانان
« علی آرام » نویسنده : علیرضا عطاران
طرح جلد : نویسنده
ناشر : کانون فرهنگی مهرهرمز
چاپ : موسسه گوته، خیابان گوته  هانفر

حق چاپ و نشر برای نویسنده محفوظ است.
استفاده و نقل قول با ذکر مأخذ آزاد است.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 3
آخرین خُروشخوان
صداهای آزار دهنده تو گوشم می پیچد و دهلیزهای سرم را دوران می اندازد.
صداهایی که نمی گذارد بخوابم. خوابی خوش، خوابی که آرامم کند. صداهای وزوز
مگس هایی که با شاخک هاشان اعصابم را گاز می گیرند. از زور سردرد چشمام را
می بندم تا خوابم ببرد. کمی آرام می شوم، بعد هم چنان سبک می شوم که به پرواز
در می آیم، در آسمان روشن و پر ستاره؛ درخشان و رنگین. چنان نزدیک هستند که
می توانم آن ها را بچینم، دلم می خواهد یکی از آن ها رابگیرم، اماتا دست دراز می کنم،
زیرم خالی می شود ومی افتم پایین.کسی سیلی جانانه ای بیخ گوشم می خواباند:
«. خوابت نبره »
این صدای گندهه است، همون که افتاده بود رو سینه ام. چشمامو بسختی باز
می کنم. نور زرد لامپ، چشمامو نشانه گرفته است. سایه هایی می بینم. به چپ و
راست می افتم. از تکان ها می فهمم تو ماشین هستم. باز پلک هام سنگین می شوند.
اما صداها بیدارم می کند. دوباره سایه ها را می بینم، سایه هایی که روی سرم خم
شده اند. نمی توانم آنها را تشخیص بدهم. گیج هستم. منگ هستم، بدتر از آن چشمام
می سوزد. دلم می خواهد بخوابم. اما نمی گذارند. از لای پلک هام آن ها را می بینم.
اونی که لاغر است و ریشو، تو چشمام زل می زند.با نگاه ترسناک و هراساناک می غرد:
«. بیدار شو، خوابت نبره »
اما چشمام خودبخود بسته می شود. سرش را نزدیک صورتم می آورد، دهانش
بوی گند می دهد. بوی چاه و مدفوع. بوها تو سرم می پیچید و دچار سرگیجه می شوم.
یکی با شست دست راستش پلک هام را باز می کند. گندهه است، همو که نشست رو
سینه ام و انگشتشو کرد تو دهنم و چرخاند. آنقدر تو حلقم فرو کرد که مجبور شدم عق
بزنم. همانطور که رو سینه ام نشسته بود سرم را کج کرد. سگ پدر چه زوری داشت.
نفسم بند آمد. آنقدر فشارم داد تا همه را بالا آوردم. دل و روده ام می خواست بزند
بیرون. بدتر از آن گوشه لبم جر خورد و دهانم خونی شد. بعد هم بوی شورمزه آن با
دیدی بی » : استفراغ قاطی شد. خندید و دندان های زرد و گرازش را نشانم داد و گفت
« . فایده بود. همینجوری که زنده ات نگه داشتیم تخلیه ات می کنیم
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
«. مگه به خواب شب ببینین »
از زور درد و سرگیجه چشمانم را می بندم. اما صداها را می شنوم.از روی صدا
خیلی چیزها می فهمم. بیشترها هم اینطوری زندگی کرده بودم. روبرویم مستراح است و
نزدیک آن سرداب شکنجه. هر چه فریاد بزنی تو گلو خفه می شود. اما من صداها را
می شنیدم. صداهایی که دوردست ها می آمد، ازپوست تنم می گذشت و تو گوشت فرو
می رفت. با مشت و لگد به جانم افتادند.آنقدر کتک خوردم که به حال مرگ افتادم.
ولت نمی کنیم، اینقدر کتک می خوری تا لب وا کنی. » : هیچی نمی فهمیدم مگر صداها را
«. اگه اعتراف نکنی می ری پای دیوار
بستنم به تخته شلاق. چشمام بسته بود و نمی تونستم چیزی ببینم، اما صدای
شلاق را می شنیدم. صدایی که هوا را جر می داد و در گوشت تنم فرو می رفت. کمال
می گفت؛ قوی باش! نترس. فقط چند ضربه اول درد دارد، بعد تن ات کرخت می شود و
هیچی حس نمی کنی. آنجاست که روحت آبدیده می شود، آن وقت تو هستی که آنها را
شلاق می زنی. خواستم آنها را بشمارم. یک ، دو ، سه ، چهار ... اما همه چیز دور سرم
چرخید و بیهوش شدم.
گندهِ دستمال ابریشمی مچاله شده اش را بیرون آورد و دهانم را پاک کرد.
دستمال بوی خشخاش می داد. باز دچار تهوع شدم. مجبور شدم تو دستش بالا بیارم.
«. چی خوردی مرده سگ » : با دست دیگه موهامو گرفت و گفت
یواش یواش درد دل هم به سراغم می آید. از ناچاری سرم را به پشتی چرمی
فشار می دهم، شاید درد کمتر شود. درد از شکمم به سرم می دود، اما بر نمی گردد.
نباید بخوابه. خواست خوابش ببره کشیده » . همانجا می ماند. دوباره صدا را می شنوم
« . بهش بزن
تو دلم بهشان می خندم. کور خوندین. چشم چپ کنی خودمو خلاص می کنم. به
خواب شب ببینین زنده نگه ام دارین و ازم حرف بکشین. کاشکی نمی رفتم سر قرار. اما
چطوری فکرشو از سرم بیرون می کردم. هفت ماه بود ندیده بودمش. هرشب و هر روز،
لحظه به لحظه فقط با یاد او زنده بودم. اگه برای او نبود یک روز هم زندگی نمی کردم.
کاش از اول باهاش آشنا نشده بودم. همه اش تقصیر کمال بود. هرچه گفتم؛ بیا بریم،
دخالت نکن. گوش نکرد. گیر چند تا جوان مزاحم افتاده بود. با اونها یکی بدو می کرد.
کمال می خواست قاطی بشه. سرش درد می کرد برای اینجور کارها. مشت هاش را گره
کرد و نگاهی بهم انداخت. از چشماش خواندم شوخی نداره. بی صدا همانجا ایستادم.
«. ولشون کن، به ما مربوط نیس » . دلم نمی خواست پا پیش بذارم
چی چِی رو ول کنم. » . خونسردی اش را از دست داد. لب بالایی اش به لرز افتاد
« نامردا چهار پنج تایی ریختن سر دختره
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
تا خواستم چیزی بگم تند رفت بسوی آنها. پنج نفر بودند. جوان و بزن بهادر، با
چهره های ریشو و عبوس. دختره بیهوده سعی می کرد کتاب هاش را پس بگیرد. رفت
میان اونا. اما هیچی نشده یکی با مشت گذاشت تو بینی اش. دیگه صبر نکردم. مثل برق
خودم را رساندم. همونی را که با مشت زده بود پیدا کردم. با کله رفتم تو صورتش.
فریادی کشید و رو زمین افتاد. هنوز بخود نیامده بودم که دوستانش ریختن رویم. حالا
نزن کی بزن. سعی کردم اونا را پس بزنم، چند تا مشت و لگد به چپ و راست انداختم
اما تا جنبیدم دهن و دماغم خونی شد و لباس هام پاره. آن وقت رهگذران پیدا شدند و
ما را جدا کردند. خواستیم برویم که دختره آمد پیش ما. گونه هاش گل انداخته بود،
متاسفم که بخاطر من به این حال » : لب های گوشتی اش را از دلسوزی غنچه کرد و گفت
«. و روز افتادید
درد را فراموش کردم. خواستم باهاش حرف بزنم، اما گویی لال شده باشم.
صدایم در نمی آمد.
«. مردم نذاشتن حسابشون رو برسیم » : کمال خالت کرد و گفت
«. اونا تقصیری ندارن، مشتی لمپن هستند و آلت دست ارتجاع »
«؟ میخوای بریم بیمارستان » : بعد آمد نزدیکتر و گفت
بیشتر دستپاچه شدم. چشمامو بستم، دوباره که بازشان کردم، همه چیز را قرمز
دیدم. موهاش، صورتش و لباس هاش. با سر اشاره کردم نه. آنوقت کمال او را کناری
کشید و چیزهایی بهش گفت. باز هم چشمام را بستم. دوباره که آنرا باز کردم، کمال را
مگه » : جلویم دیدم. می خواست برویم تا سروصورتم رابشویم.جوابش را ندادم، گفت
«؟ نمی خوای بریم چیزی کوفت کنیم
« . جا زدی، مهم نیس، من حساب می کنم » . باز هم هیچی نگفتم
حتا نگاهش نکردم. براستی عصبانی شد، داد و فریاد راه انداخت. کار همیشه اش
« دو تا مشت و لگد که این ننه غریبم نداره » : بود
چرا داره؟ اگه خواهر » : آنوقت وایستادم و تو چشمهایش نگاه کردم و گفتم
«!؟ مادرمان بود یه چیزی، اما برای کی
همین، میگم بچه ای دیگه. یارو کتابفروشی داره. اسم و آدرستشو گرفتم، گفتم »
«. رفیقم دوس داره نوشته هاشو چاپ کنه
«؟ نوشته هامو »
« آره »
می دانست چگونه بازی ام بده. جدا شد و رفت، اما پیش از رفتن آمد در گوشم
«! سرعقل آمدی... چگونه فولاد آبدیده شد، را بردار بیا » : گفت
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
با صداها؛ بوها و تکان های شدید. به یک ور افتادم. دو نفر زیر بغل هام را گرفتند
و کشیدند. سرم گیج خورد و دوباره همه جایم درد گرفت. افتادم روی تخت چرخ دار.
اونو روی زمین هل دادند. حالا آدم های بیشتری بالای سرم بودند.
چند روزی گذشت، گرد و خاک تو سرم فروکش کرد، آن وقت چهره اش نمایان
شد. هر چه می گذشت واضح تر می شد. افسون شده بودم، نتوانستم تاب بیاورم. سر
و وضع ام را مرتب کردم و کتاب را برداشتم و رفتم پیش کمال. مرا که دید هیچی نگفت،
کتاب را گرفت و خواست همراهش بروم. مثل مریدی دنبالش راه افتادم. به کتابفروشی
رسیدیم. خواست تنهایی بروم باهاش صحبت کنم. نمی دانم چقدر گذشت تا رفتم تو. با
دختری جوان و محجوب روبرو شدم؛ گویا فروشنده بود. خودم را با کتاب ها مشغول
کردم، آنقدر که حوصله ام سر رفت. از کتابفروشی زدم بیرون.
«! رویم نشد بپرسم »
«. باید سعی کنی » . خندید
ببخشید با فرزانه » : این بار فروشنده خودش سلام کرد. مر?دم و زنده شدم تا گفتم
«. خانم کار داشتم
«؟ رفیق فرزانه »
سرم را تکان دادم. با دست به پله هایی که به بالکن راه داشت اشاره کرد. هنوز
تکان نخورده بودم که خودش آمد پایین. تا مرا دید لبخندی بهم زد و سلام کرد. لحنش
جدی و خشک بود. آن وقت خواست بریم بالا. در آخرین لحظه برگشتم. کمال را دیدم،
از پشت شیشه ویترین وانمود می کرد کتاب ها را نگاه می کند.
از وقتی آوردنم تو بیمارستان حالم کمی بهتر شد. صدایی که سعی می کرد
«. دهنتو باز کن » : مهربانه باشه گفت
لوله ای توی دهانم کرد و مایعی بدبو و تلخ را فرستاد تو شکمم. دور و برم پر از
همهمه است. صداها حالم را بدتر می کند. دلم آشوب می کند. انگاری اجنه ها تو شکمم
ورجه ورجه می کنند. آدم های بیشتری بالای سرم جمع شده اند. آن ها را واضح تر
می بینم. صورت ها چپه هستند. دو تا زن سفیدپوش. سه تا مامور، آنکه لاغر است با
«؟ خانم دکتر زنده می مونه » : تحکم می گوید
کور خوندین. زنده بمونم که هم جسمم رو بکشین هم روحم را. اصلا چرا گول
کمال را خوردم. اما او تقصیری نداشت. او را هم وادارش کرده بودند. برای همین وقتی
«! فکر نمی کردم بیایی » : که مرا دید جا خورد و گفت
«. بخاطر فرزانه آمدم »
همانجا بود که سایه هایی را دیدم، اما دیدن فرزانه کور و گیجم کرده بود. رو به
«! از فرزانه بگو » : کمال کردم و پرسیدم
«. فرزانه شیر زنه »
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 7
«. تو می گفتی زنه، تحمل شکنجه نداره. طاقت نداره »
« . او برا ما آبرویه. قدر و قیمت نداره »
«!؟ از من چی گفت »
«!. میگه باید نوشته ها را بیاری و تسلیم بشی »
«. تسلیم نمی شم »
«. هرجا بری می گیرنت. تشکیلات لو رفته و همه دستگیر شدن »
«. نمی تونن مرا بگیرن، خودمو راحت می کنم »
«. فایده نداره. بچه بازی در نیار »
«. طاقت شکنجه ندارم »
«... اگه خودتو تسلیم کنی کاری بهت ندارن، شاید فقط چند تا شلاق »
نتوانست حرف بزند، آب دهانش را فرو داد. گلویش تکان خورد. سرم را بردم
جلوتر، تازه فهمیدم او کمال همیشگی نبود. لاغر و پیر شده بود. موهاش سفید و پشتش
قوز پیدا کرده بود. آن وقت نوری افتاد روی صورتش. صورت نبود، دو تا حفره سیاه با
تف به نامردها، » : بینی شکسته و لب و لوچه جر خورده. بغض گلویم را گرفت. داد زدم
«!؟ چه به روزت آوردند کمال
«. فرار کن، برو... اونا همین نزدیکی ها کمین کردن » : با بغض گفت
تاخواستم بجنبم یکی خودشِ انداخت رویم. نمیتونستم تکون بخورم. بسختی نفس
می کشیدم. تازه فهمیدم گنده نشسته رو سینه ام. معطل نکردم کپسول را انداختم تو
حلقم. اما دستش را انداخت زیر چانه ام و سرم را به عقب فشار داد؛ آنقدر که ترق ترق
مهره های گردنم را شنیدم. بعد هم انگشت زمختش رفت تو دهانم. تو حفره حلقم چرخید
تا کپسول را پیدا کرد.
اول » . صدای دکتر رامی شنوم که مهربان وآمرانه می خواهد همگی از اتاق بروند
«. باید زنده بمانه، بعد بازجویی بشه
«. تا حرف نزنه از اینجا جم نمی خوریم »: صدای خشن و تحکم آمیز
همه اش نقشه بود. باید می دونستم کلکی تو کاره. کاشکی جایی قایم شده بودم.
مثل اون روزی که دیر سر قرار رسیدم. همان روزی که مامورها ریختند سر رفقا.
هیچی نشده رفیقی کشته شد، اونای دیگه هم مثه مرغ پربسته دستگیر شدند. پریدم و
زیر پل خیابان پنهان شدم. از ترس خودم را به زمین چسباندم. صداها را می شنیدم،
صدای نفس زدن ها و صدای بی سیم ها، واضح تر از همه صدای فریادشان، که بر سر
رفقا فرو می ریخت. قلبم نزدیک بود بترکد. دهانم تلخ شده بود. مثل الان که دهانم تلخ و
بدبو شده است. کاری نمی توانستم بکنم. تا لحظه ای که رفقایم را بردند. صد بار مرده
و زنده شدم.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 8

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : بارون » خواننده : سیاوش قمیشی

جمعه 1 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : رگبار
» آهنگ : بارون
 
بارون

 

ادامه مطلب

نظرات() 

مسافر » خواننده : سیاوش قمیشی

سه شنبه 28 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا |

 شاعر : ایرج جنتی عطائی
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : نوید نحوی
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قصه امیر
» آهنگ : مسافر

مسافر Lyrics

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : قاب شیشه ای » خواننده : سیاوش قمیشی

پنجشنبه 23 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : ناهید میربهاء
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : استیو مک کرام
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قاب شیشه ای
» آهنگ : قاب شیشه ای

ادامه مطلب

نظرات() 

مجموعه كلمات كلیدی سری5

چهارشنبه 22 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا |

نظرات() 

مهرگان

جمعه 10 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:جشن ها و آیین های ایران، 

روز دهم مهر از ساعت ۵ پسین روز تا ساعت ۹ شب جشن مهرگان در تهران برگزار شد

من نیز این شانس را داشتم که در این جشن خجسته ایرانی شرکت داشته باشم

 

بسیار زیبا و شاد بود انقدر شاد که غم تمام وجودم را فراگرفت

غم ؟؟؟

اری غم ! غمگین شدم از اینکه چرا ما ایرانیان که شادترین مردم زیر آفتاب بودیم اکنون

اینچنین غمزده شده ایم

خداوند شادی را افرید شادی را برای مردم افرید

شاد باشیم و دیگران را هم شاد کنیم تا کشوری شاد داشته باشیم

 

جاوید باد ایران من ایران ما این سرزمین اهورای این مهد تمدن این خانه ازاد این خاک مقدس

نظرات() 

جشن مهرگان چیست ؟!

پنجشنبه 9 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:جشن ها و آیین های ایران، 

جشن مهرگان چیست ؟!

مهرگان بعد از نوروز رده دوم را از نظر اهمیت جشنها دارا میباشد . از آنجا که نوروز آغاز سال جدید میباشد - مهرگان هم آغاز فصل زمستان است . این جشن روز مهر از فصل مهر می باشد ( 10 مهر ) . فلسفه این جشن مهم ایرانی به دوران ضحاک تازی باز میگردد . ضحاک و اقوام او مدتهای مدیدی بر ایران حکومت میکردند و عده کثیری از جوانان ایران زمین را به قتل رسانده بودند و مردم از ظلم و جنایات آنان به تنگ آمده بودند . در آن زمان کاوه آهنگر از میان مردم بر خواست و با برافراشتن چرم آهنگری خود که بعدها درفش کاویانی نام گرفت

رهبری براندازی ضحاک تازی را بر عهده میگیرد و او را با یاری مردم در کوه دماوند زندانی میکنند و به ظلم او پایان میدهند . به گفته های زیادی در تاریخ پرچم ایران نیز پس از کاوه آهنگر پدید آمد و درفش کاویانی به پرچم ملی ایرانیان مبدل گردید .

سپس با آرا و پشتوانه مردم و کاوه آهنگر فریدون را بر تخت شاهی ایران نشانند و ایرانیان زندگی را با آرامش سپری نمودند . گفته شده است که تاجگذاری اردشیر بابکان موئسس شاهنشاهی ساسانیان مقارن بوده است با جشن مهرگان .
زیرا هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان این جشن را از بزرگترین جشنهای ملی میدانستند . بعد ها آغاز فصل مهر و آغاز مدارس را به احترام جشن مهرگان شروع نمودند و آنرا جشن فرهنگی مهرگان نامیدند . ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه درباره جشن مهرگان می نویسد : در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه آهنگر شتافتند و فریدون را بر تخت شاهی قرار دادند .

سپس ضحاک را در کوههای دماوند زندانی نمودند و مردمام ایران را از گزند او آزاد ساختند . بنی امیه با تعصب ضد ایرانی خود که از افراطیون اسلامی بود زرتشتیان ایران را در روز مهرگان وادار میساخت تا هدایایی بسیاری به او تقدیم کنند .

جرجی زیدان در کتاب تمدن اسلامی مقدار این باجها و هدایا را پنج تا ده میلیون درهم ذکر کرده است . جشن مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر افزا ای نگار مهر چهر مهربان مهربای کن و به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی به – به روز مهر و جشن مهرگان واژه مهر پیمان و دوستی معنی می‌دهد . در ایران باستان ، جشن مهرگان پس از نوروز دارای اهمیت ویژه‌ای بود . دلیل آن این است كه هر دو آغاز فصل‌های سال را نوید می‌دادند . نوروز آغاز تابستان و مهرگان آغاز زمستان را به هر ماه می‌آوردند زیرا در آن زمان سال به دو فصل تقسیم شده بود . فصل اول ، تابستان بود كه از جشن نوروز شروع می‌شد و هفت ماه ادامه داشت .

جشن مهرگان كه از روز مهر شروع می‌شد تا شش روز پس از آن ادامه می‌یافت و جشن شادی بر پا می‌شد . انگیزه‌ای كه به پیدایش جشن مهرگان در تاریخ ایران نسبت می‌دهند پیروزی ایرانیان بر ضحاك ستمگر ، به رهبری كاوه آهنگر است كه او را در بند آوردند و فریدون را به عنوان رهبر خود برگزیدند . این جشن در روز 10 مهر ، روزی كه نام روز و ماه یكی بود جشن گرفته می‌شد و مانند نوروز سه جنبه نجومی ( طبیعی ) ، تاریخی و دینی داشت . از نظر نجومی ، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاییزی جشن گرفته می‌شد . ( اعتدال پاییزی اول مهر صورت می‌گیرد ) . و جشن برداشت محصولات كشاورزی است .

از نظر تاریخی ، در این روز نیروی داد و راستی به سركردگی كاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگری آژی دهاك ( ضحاك) پیروز شد و فریدون به شاهی رسید . مبارزه راستی و دروغ ، داد و ستم در ایران ریشه دینی دارد و همه جشن‌های ملی هم به گونه‌ای این مبارزه و پیروزی نهایی حق بر نا حق را نشان می‌دهد . ولی ، در تاریخ مهرگان این جنبه درخشندگی ویژه را دارد . از نظر دینی ، در فرهنگ ایرانی مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است . همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار دهنده به پیمان شكنان است .

هم اكنون زرتشتیان در روز مهر از ماه مهر به آتشكده و نیایشگاه می‌روند . با تهیه خوراك‌های سنتی از یكدیگر پذیرایی می‌كنند و با نیایش و برنامه‌های فرهنگی مانند سخنرانی‌های ملی و آیینی سرود ، شعر و دكلمه جشن مهرگان را با شادی بر پا می‌دارند .

نظرات() 

» آهنگ : خاطره » خواننده : سیاوش قمیشی

دوشنبه 6 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : علی فرید
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : اروین خاچیکیان
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : نقاب
» آهنگ : خاطره

میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره

ادامه مطلب

نظرات() 

انحطاط هخامنشیان

شنبه 4 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا |

www.persiahistory.org
9 انحطاط
چگونه ملتی می میرد  خشیارشا  فصلی از آدمكشی
اردشیردوم  كوروش كوچك  داریوش (یا دارای) اصغر
علل سیاسی و نظامی و اخلاقی انحطاط
فتح پارس به دست اسكندر، و پیشروی او در هندوستان

ادامه مطلب

نظرات() 

منشور حقوق بشر

جمعه 3 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:گالری عکس، 

نظرات() 

علم و هنر هخامنشیان

دوشنبه 30 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:تاریخ ایران باستان، عجایب ایران باستان، 

 


8  علم و هنر
پزشكی  خرده هنرها  گور كوروش و گور داریوش  كاخ
پرسپولیس  نقش دیواری تیراندازان  ارزیابی هنر پارسی
چنان به نظر می رسد كه پارسیان جز هنر زندگی هیچ هنری به فرزندان خود
نمی آموخته اند . ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند
بودند، و علوم را همچون كالاهایی می دانستند كه وارد كردن آنها از بابل امك ان پذیر
بود؛ گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهدة مزدوران و
طبقات پست اجتماع می گذاشتند، و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در
گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب می شمردند .
شعر را، بیش از آنك ه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی می شنیدند؛ با مردن
خنیاگران، شعر نیز از میان رفت .
پزشكی در ابتدا وظیفة كاهنان بود؛ آنان چنین می پنداشتند كه شیطان 99999
www.persiahistory.org

ادامه مطلب

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 23 
  • ...  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • 12  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اهورا مزدا

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :