تبلیغات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران - مطالب شعر* رمان *ادبیات
تاریخ ، تمدن و فرهنگ ایران
پاینده ایران » زنده باد آزادی » جاوید ایران زمین
تاریخ ایران - فرهنگ و آداب پارسیان - امپراطوری ایران - پارسیان نیک اندیش - تمدن ایرانی - مقالات و حکایت های تاریخی ایران باستان - زن در ایران باستان - هخامنشیان

غروب خروشان قسمت سوم

یکشنبه 3 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 22
دستم نشسته! او کیه؟ پرولتاریا! من که بودم؟ چریک. هوادار اونا! عاشق زحمتکشان.
«. مرده شورش را ببرد، به در?ک، اما خب دیگه، از این به بعد چریکی وجود نداره
«. اداره کار... اداره کاراش پیاده بشن »
باز دستم را می گذارم روی جیبم، وجود پول را از روی لباس حس میکنم. راستی
چقدر سخت بهم گذشت، چه سال ها که با آرمان هام زندگی کردم؛ آرمان هایی که دست
و بالم را بسته بود، چه کارهایی که نکردم. مثل آن روزی که تو خانه تیمی برنامه ریزی
کردیم تو یکی از کارخانه ها اعتصاب راه بیندازیم.اما صاحب کارخانه اعتصابیون را
سرکوب و چندتایی را لت و پار کرد. بابای ممد یکی از اونا بود. قرار شد کار او را
بسازیم. قرعه به نام من افتاد. ممد هم داوطلب شد. یوزی دست من بود و ممد با موتور
بیرون انتظار کشید. جوراب سیاهی سرم کشیدم و رفتم تو دفترش. بدنم از التهاب
میسوخت. قبضه سرد اسلحه دستم را خنک کرده بود. نگهبان جلویم سبز شد، مجبور
شدم با ته اسلحه به سرش بکوبم، بعد خودم را انداختم تو و لوله اسلحه را بسوی
کارخانه دار گرفتم. پیش از آنکه شلیک کنم مردنش را حس کردم، کمی درنگ کردم، اما
نمی دانم چی شد که اسلحه را بالا بردم و همه خشاب را روی شیشه های در و پنجره
خالی کردم. با اینکه همه چیز به سرعت گذشت اما کارخانه دار فهمید، نگاهی از حق
شناسی بهم انداخت، از هول نتوانستم قیافه اش را بخاطر بسپارم. تند زدم بیرون و
پریدم رو موتور روشن؛ ممد گاز را گرفت ومثل برق ازمیان ماشین ها فرار کردیم.
عجب تجربه ای بود، چه گران تمام شد. راستی زندگی چه لذتی دارد، مرگ است که
وحشتناک است. چه خوب شد کارخانه دار کشته نشد. اما قیافه اش چه شکلی
بود؟قامتش به یادم مانده، اماچهره اش نه، چنان دستپاچه و منگ بودم که نتوانستم
چهره اش را در ذهنم ضبط کنم. فقط چیزهایی مبهم و گنگ برایم ماند.
«؟ بند جیم... بندجیم جانمونی »
آه، از این واژه بیزارم، چقدر سین جین شدم؛ چقدر کتک خوردم، چقدر شکنجه
شدم. بارها مرگ را آرزو کردم، اما توانستم همه چی را تحمل کنم، استقامتم باور
نکردنی بود. مجبور شدند دست از سرم بردارند. اما شبی دیرهنگام آمدند سراغم، از
سلول آوردنم بیرون. روی سرم کیسه ای کشیده بودند تا چیزی نبینم. بیرون خنک بود.
بادی که یکریز کم و زیاد می شد؛ می وزید، نه جایی را می دیدم و نه صدایی
می شنیدم. فقط باد خنک بود و تاریکی. فهمیدم پایان خط است. نخواستم خودم را
ببازم. بیش از هزار بار آن لحظه را پیش بینی کرده بودم. سینه ام را صاف کردم و با
همه وجود هوا را تو سینه فرو دادم. هوای خنک و تازه از میان پارچه گذشت و با بوی
زُهم چرک آلود آن درهم آمیخت و سرم را بدوران انداخت. کاش می توانستم کیسه
سیاه را بردارم، تا آسمان را ببینم، ستاره ها و شاید ماه را. در تخیلم تصور کردم
آسمان یه جنگل ستاره دارد. اما فقط تاریکی بود و سکوت. نه، باد هم بود. باد خنک با

ادامه مطلب

نظرات() 

وطن یعنی

شنبه 2 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

وطن یعنی
وطن یعنی همه آب و همه خاك وطن یعنی همه عشق و همه پاك
به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری ، عین چاره
وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاكان به خون و خاك بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه
وطن یعنی محبت ، مهربانی نثار هر كه دانی و ندانی
وطن یعنی نگاه هموطن دوست هر آنجایی كه دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بیقراری پرستاری ، كمك ، بیمارداری
وطن یعنی هوای كوچه ی یار در آن كو دل شكستن های بسیار
نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم همسایه خوردن وطن یعنی دل همسایه بردن
وطن یعنی زلال چشمه ی پاك وطن یعنی درخت ریشه در خاك
ستیغ و صخره و دریا و هامون ارس ، زاینده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن یعنی بلندای دماوند شكیبا ، دل در آتش ، پای در بند
وطن یعنی شكوه اشترانكوه به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیكر ستیغ سینه در سنگ تمندر
وطن یعنی وطن استان به استان خراسان ، سیستان ، سمنان ، لرستان
كویر لوت ، كرمان ، یزد ، ساری سپاهان ، هگمتانه ، بختیاری
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مریوان دو آذربایجان ، ایلام گیلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی سرای ترك با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
بهشتی چشم را گسترده در پیش ابوموسی و مینو ، هرمز و كیش
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی نفت
وطن یعنی ز هر ایل و تباری وطن را پاسبانی ، پاسداری
وطن یعنی دلیر و. گرد با هم وطن یعنی بلوچ و كرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری لر و كرد و یموت و بختیاری
همه یك جان و یك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی دلی از عشق لبریز گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان حریر دستباف فرش كاشان
وطن یعنی كتیبه در دل سنگ تمدن ، دین ، هنر ، تاریخ ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده ، نوروز ، یلدا ، مهرگان ، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكیسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سرفرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی ابونصر ، ابن سینا ، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی ، رودكی ، جامی ، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی در لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین كلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شكوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی تبیره ، دمدمه ، كوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی زآتش و خون خورش كاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی امید نا امیدان خروش و ویله گرد آفرینان
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز سواران اوستا و رخش و شبدیز
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی دل و دستی در آتش روان و تن ، كمان و تیر آرش
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان كشیدن به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از كین به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشیدن شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن یعنی شكوه سرفرازی وطن یعنی ز عالم بی نیازی
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا تمام سهم یك ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا ، یعنی ایران

نظرات() 

غروب خروشان قسمت دوم

شنبه 2 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

12
بهتره جوراب هاتو در » : هیچی نگفتم. نمی دانم چگونه فهمیده بود. دوباره گفت
«. بیاری و وضو بگیری، برا خودت میگم
باز هم چیزی نگفتم، او هم رفت سراغ دیگران. هر بار دو نفر می رفتند تو. نوبت
من که شد، رفتم صورتم را شستم. کمی حال آمدم. به جای خودم که برگشتم، احساس
کردم بوی گند مستراح و عرق نمناک بدن زندانی ها تو سالن پیچیده است. بویی که توی
بینی ام فرو رفت و حالم را بد کرد.
اذان که پخش شد، من هم برخاستم تا وانمود کنم نماز می خوانم. نمی خواستم
بهانه دست آن ها بدهم. پس از نماز جنب و جوشی در سالن شنیده شد. هر کسی یه
جوری خودش را مشغول می کرد. برخاستم روی پتو قدم زدم. کمی که گذشت، صدای
بلندگوی قطع شد و نگهبان تلویزیون روی میزش را روشن کرد.
صدای گوینده تلویزیون همه چیز را از یکنواختی بیرون آورد. با چشمان بسته به
صدای آن گوش دادم. تلویزیون تا پایان پخش اخبار روشن بود، بعد نگهبان آنرا
خاموش کرد.
صدای خروپف چندنفر شنیده شد. من هم سعی کردم دراز بکشم و بخوابم. اما
خوابم نمی برد. احساس کردم همه چیز مرده است، اما نه بیرون زندگی جریان داشت.
نمی دانم چقدر گذشت که خوابم برد. از خستگی یک بار هم شانه به شانه نشدم.
تا اینکه با صدای گوشخراش بلندگو از خواب پریدم. فهمیدم موقع نماز صبح است. هنوز
دوست داشتم بخوابم؛ ولی مجبور بودم برخیزم. به هر سختی بود برخاستم و روی پتو
نشستم. کمی گذشت تا خواب از سرم پرید، بعد هم نگهبان پیدایش شد و همه را به صف
کرد.
هوای راهرو سنگین و کثیف شده بود. بار دیگر بوی مستراح که با عرق تن
زندانی ها درهم آمیخته بود و تو سرم پیچید. باز هم توی دستشویی وضو نگرفتم، حتا
صورتم را خیس نکردم تا بتوانم دوباره بخوابم. همینکه برگشتم، روی پتو نشستم.
هنوز گیج بودم. مدتی گذشت تا صدای بلندگو قطع شد. بعد هم صدای زمزمه دعای
زندانی پهلوی ام را شنیدم. بین خواب و بیداری احساس کردم نماز می خواند. صبر
نکردم، برخاستم و وانمود کردم نماز می خوانم.
پس از تمام شدن، به آرامی زیر پتو رفتم تا بخوابم. پیش از آنکه چشمانم گرم
شود، نگهبان آمد بالای سرم و تکانم داد. پتو را کنار زدم و نیم خیز شدم. نگهبان به
«! هنوز اذون نگفته اند، خوابت نبره که وضوت باطل میشه » : آهستگی گفت
فهمیدم عجله کرده ام، بدون اینکه اذان بگویند، نماز خوانده بودم.

ادامه مطلب

نظرات() 

غروب خروشخوانان قسمت اول

جمعه 1 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 


غروب خروشخوانان
نام کتاب : غروب خروشخوانان
« علی آرام » نویسنده : علیرضا عطاران
طرح جلد : نویسنده
ناشر : کانون فرهنگی مهرهرمز
چاپ : موسسه گوته، خیابان گوته  هانفر

حق چاپ و نشر برای نویسنده محفوظ است.
استفاده و نقل قول با ذکر مأخذ آزاد است.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 3
آخرین خُروشخوان
صداهای آزار دهنده تو گوشم می پیچد و دهلیزهای سرم را دوران می اندازد.
صداهایی که نمی گذارد بخوابم. خوابی خوش، خوابی که آرامم کند. صداهای وزوز
مگس هایی که با شاخک هاشان اعصابم را گاز می گیرند. از زور سردرد چشمام را
می بندم تا خوابم ببرد. کمی آرام می شوم، بعد هم چنان سبک می شوم که به پرواز
در می آیم، در آسمان روشن و پر ستاره؛ درخشان و رنگین. چنان نزدیک هستند که
می توانم آن ها را بچینم، دلم می خواهد یکی از آن ها رابگیرم، اماتا دست دراز می کنم،
زیرم خالی می شود ومی افتم پایین.کسی سیلی جانانه ای بیخ گوشم می خواباند:
«. خوابت نبره »
این صدای گندهه است، همون که افتاده بود رو سینه ام. چشمامو بسختی باز
می کنم. نور زرد لامپ، چشمامو نشانه گرفته است. سایه هایی می بینم. به چپ و
راست می افتم. از تکان ها می فهمم تو ماشین هستم. باز پلک هام سنگین می شوند.
اما صداها بیدارم می کند. دوباره سایه ها را می بینم، سایه هایی که روی سرم خم
شده اند. نمی توانم آنها را تشخیص بدهم. گیج هستم. منگ هستم، بدتر از آن چشمام
می سوزد. دلم می خواهد بخوابم. اما نمی گذارند. از لای پلک هام آن ها را می بینم.
اونی که لاغر است و ریشو، تو چشمام زل می زند.با نگاه ترسناک و هراساناک می غرد:
«. بیدار شو، خوابت نبره »
اما چشمام خودبخود بسته می شود. سرش را نزدیک صورتم می آورد، دهانش
بوی گند می دهد. بوی چاه و مدفوع. بوها تو سرم می پیچید و دچار سرگیجه می شوم.
یکی با شست دست راستش پلک هام را باز می کند. گندهه است، همو که نشست رو
سینه ام و انگشتشو کرد تو دهنم و چرخاند. آنقدر تو حلقم فرو کرد که مجبور شدم عق
بزنم. همانطور که رو سینه ام نشسته بود سرم را کج کرد. سگ پدر چه زوری داشت.
نفسم بند آمد. آنقدر فشارم داد تا همه را بالا آوردم. دل و روده ام می خواست بزند
بیرون. بدتر از آن گوشه لبم جر خورد و دهانم خونی شد. بعد هم بوی شورمزه آن با
دیدی بی » : استفراغ قاطی شد. خندید و دندان های زرد و گرازش را نشانم داد و گفت
« . فایده بود. همینجوری که زنده ات نگه داشتیم تخلیه ات می کنیم
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
«. مگه به خواب شب ببینین »
از زور درد و سرگیجه چشمانم را می بندم. اما صداها را می شنوم.از روی صدا
خیلی چیزها می فهمم. بیشترها هم اینطوری زندگی کرده بودم. روبرویم مستراح است و
نزدیک آن سرداب شکنجه. هر چه فریاد بزنی تو گلو خفه می شود. اما من صداها را
می شنیدم. صداهایی که دوردست ها می آمد، ازپوست تنم می گذشت و تو گوشت فرو
می رفت. با مشت و لگد به جانم افتادند.آنقدر کتک خوردم که به حال مرگ افتادم.
ولت نمی کنیم، اینقدر کتک می خوری تا لب وا کنی. » : هیچی نمی فهمیدم مگر صداها را
«. اگه اعتراف نکنی می ری پای دیوار
بستنم به تخته شلاق. چشمام بسته بود و نمی تونستم چیزی ببینم، اما صدای
شلاق را می شنیدم. صدایی که هوا را جر می داد و در گوشت تنم فرو می رفت. کمال
می گفت؛ قوی باش! نترس. فقط چند ضربه اول درد دارد، بعد تن ات کرخت می شود و
هیچی حس نمی کنی. آنجاست که روحت آبدیده می شود، آن وقت تو هستی که آنها را
شلاق می زنی. خواستم آنها را بشمارم. یک ، دو ، سه ، چهار ... اما همه چیز دور سرم
چرخید و بیهوش شدم.
گندهِ دستمال ابریشمی مچاله شده اش را بیرون آورد و دهانم را پاک کرد.
دستمال بوی خشخاش می داد. باز دچار تهوع شدم. مجبور شدم تو دستش بالا بیارم.
«. چی خوردی مرده سگ » : با دست دیگه موهامو گرفت و گفت
یواش یواش درد دل هم به سراغم می آید. از ناچاری سرم را به پشتی چرمی
فشار می دهم، شاید درد کمتر شود. درد از شکمم به سرم می دود، اما بر نمی گردد.
نباید بخوابه. خواست خوابش ببره کشیده » . همانجا می ماند. دوباره صدا را می شنوم
« . بهش بزن
تو دلم بهشان می خندم. کور خوندین. چشم چپ کنی خودمو خلاص می کنم. به
خواب شب ببینین زنده نگه ام دارین و ازم حرف بکشین. کاشکی نمی رفتم سر قرار. اما
چطوری فکرشو از سرم بیرون می کردم. هفت ماه بود ندیده بودمش. هرشب و هر روز،
لحظه به لحظه فقط با یاد او زنده بودم. اگه برای او نبود یک روز هم زندگی نمی کردم.
کاش از اول باهاش آشنا نشده بودم. همه اش تقصیر کمال بود. هرچه گفتم؛ بیا بریم،
دخالت نکن. گوش نکرد. گیر چند تا جوان مزاحم افتاده بود. با اونها یکی بدو می کرد.
کمال می خواست قاطی بشه. سرش درد می کرد برای اینجور کارها. مشت هاش را گره
کرد و نگاهی بهم انداخت. از چشماش خواندم شوخی نداره. بی صدا همانجا ایستادم.
«. ولشون کن، به ما مربوط نیس » . دلم نمی خواست پا پیش بذارم
چی چِی رو ول کنم. » . خونسردی اش را از دست داد. لب بالایی اش به لرز افتاد
« نامردا چهار پنج تایی ریختن سر دختره
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
تا خواستم چیزی بگم تند رفت بسوی آنها. پنج نفر بودند. جوان و بزن بهادر، با
چهره های ریشو و عبوس. دختره بیهوده سعی می کرد کتاب هاش را پس بگیرد. رفت
میان اونا. اما هیچی نشده یکی با مشت گذاشت تو بینی اش. دیگه صبر نکردم. مثل برق
خودم را رساندم. همونی را که با مشت زده بود پیدا کردم. با کله رفتم تو صورتش.
فریادی کشید و رو زمین افتاد. هنوز بخود نیامده بودم که دوستانش ریختن رویم. حالا
نزن کی بزن. سعی کردم اونا را پس بزنم، چند تا مشت و لگد به چپ و راست انداختم
اما تا جنبیدم دهن و دماغم خونی شد و لباس هام پاره. آن وقت رهگذران پیدا شدند و
ما را جدا کردند. خواستیم برویم که دختره آمد پیش ما. گونه هاش گل انداخته بود،
متاسفم که بخاطر من به این حال » : لب های گوشتی اش را از دلسوزی غنچه کرد و گفت
«. و روز افتادید
درد را فراموش کردم. خواستم باهاش حرف بزنم، اما گویی لال شده باشم.
صدایم در نمی آمد.
«. مردم نذاشتن حسابشون رو برسیم » : کمال خالت کرد و گفت
«. اونا تقصیری ندارن، مشتی لمپن هستند و آلت دست ارتجاع »
«؟ میخوای بریم بیمارستان » : بعد آمد نزدیکتر و گفت
بیشتر دستپاچه شدم. چشمامو بستم، دوباره که بازشان کردم، همه چیز را قرمز
دیدم. موهاش، صورتش و لباس هاش. با سر اشاره کردم نه. آنوقت کمال او را کناری
کشید و چیزهایی بهش گفت. باز هم چشمام را بستم. دوباره که آنرا باز کردم، کمال را
مگه » : جلویم دیدم. می خواست برویم تا سروصورتم رابشویم.جوابش را ندادم، گفت
«؟ نمی خوای بریم چیزی کوفت کنیم
« . جا زدی، مهم نیس، من حساب می کنم » . باز هم هیچی نگفتم
حتا نگاهش نکردم. براستی عصبانی شد، داد و فریاد راه انداخت. کار همیشه اش
« دو تا مشت و لگد که این ننه غریبم نداره » : بود
چرا داره؟ اگه خواهر » : آنوقت وایستادم و تو چشمهایش نگاه کردم و گفتم
«!؟ مادرمان بود یه چیزی، اما برای کی
همین، میگم بچه ای دیگه. یارو کتابفروشی داره. اسم و آدرستشو گرفتم، گفتم »
«. رفیقم دوس داره نوشته هاشو چاپ کنه
«؟ نوشته هامو »
« آره »
می دانست چگونه بازی ام بده. جدا شد و رفت، اما پیش از رفتن آمد در گوشم
«! سرعقل آمدی... چگونه فولاد آبدیده شد، را بردار بیا » : گفت
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... ?
با صداها؛ بوها و تکان های شدید. به یک ور افتادم. دو نفر زیر بغل هام را گرفتند
و کشیدند. سرم گیج خورد و دوباره همه جایم درد گرفت. افتادم روی تخت چرخ دار.
اونو روی زمین هل دادند. حالا آدم های بیشتری بالای سرم بودند.
چند روزی گذشت، گرد و خاک تو سرم فروکش کرد، آن وقت چهره اش نمایان
شد. هر چه می گذشت واضح تر می شد. افسون شده بودم، نتوانستم تاب بیاورم. سر
و وضع ام را مرتب کردم و کتاب را برداشتم و رفتم پیش کمال. مرا که دید هیچی نگفت،
کتاب را گرفت و خواست همراهش بروم. مثل مریدی دنبالش راه افتادم. به کتابفروشی
رسیدیم. خواست تنهایی بروم باهاش صحبت کنم. نمی دانم چقدر گذشت تا رفتم تو. با
دختری جوان و محجوب روبرو شدم؛ گویا فروشنده بود. خودم را با کتاب ها مشغول
کردم، آنقدر که حوصله ام سر رفت. از کتابفروشی زدم بیرون.
«! رویم نشد بپرسم »
«. باید سعی کنی » . خندید
ببخشید با فرزانه » : این بار فروشنده خودش سلام کرد. مر?دم و زنده شدم تا گفتم
«. خانم کار داشتم
«؟ رفیق فرزانه »
سرم را تکان دادم. با دست به پله هایی که به بالکن راه داشت اشاره کرد. هنوز
تکان نخورده بودم که خودش آمد پایین. تا مرا دید لبخندی بهم زد و سلام کرد. لحنش
جدی و خشک بود. آن وقت خواست بریم بالا. در آخرین لحظه برگشتم. کمال را دیدم،
از پشت شیشه ویترین وانمود می کرد کتاب ها را نگاه می کند.
از وقتی آوردنم تو بیمارستان حالم کمی بهتر شد. صدایی که سعی می کرد
«. دهنتو باز کن » : مهربانه باشه گفت
لوله ای توی دهانم کرد و مایعی بدبو و تلخ را فرستاد تو شکمم. دور و برم پر از
همهمه است. صداها حالم را بدتر می کند. دلم آشوب می کند. انگاری اجنه ها تو شکمم
ورجه ورجه می کنند. آدم های بیشتری بالای سرم جمع شده اند. آن ها را واضح تر
می بینم. صورت ها چپه هستند. دو تا زن سفیدپوش. سه تا مامور، آنکه لاغر است با
«؟ خانم دکتر زنده می مونه » : تحکم می گوید
کور خوندین. زنده بمونم که هم جسمم رو بکشین هم روحم را. اصلا چرا گول
کمال را خوردم. اما او تقصیری نداشت. او را هم وادارش کرده بودند. برای همین وقتی
«! فکر نمی کردم بیایی » : که مرا دید جا خورد و گفت
«. بخاطر فرزانه آمدم »
همانجا بود که سایه هایی را دیدم، اما دیدن فرزانه کور و گیجم کرده بود. رو به
«! از فرزانه بگو » : کمال کردم و پرسیدم
«. فرزانه شیر زنه »
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 7
«. تو می گفتی زنه، تحمل شکنجه نداره. طاقت نداره »
« . او برا ما آبرویه. قدر و قیمت نداره »
«!؟ از من چی گفت »
«!. میگه باید نوشته ها را بیاری و تسلیم بشی »
«. تسلیم نمی شم »
«. هرجا بری می گیرنت. تشکیلات لو رفته و همه دستگیر شدن »
«. نمی تونن مرا بگیرن، خودمو راحت می کنم »
«. فایده نداره. بچه بازی در نیار »
«. طاقت شکنجه ندارم »
«... اگه خودتو تسلیم کنی کاری بهت ندارن، شاید فقط چند تا شلاق »
نتوانست حرف بزند، آب دهانش را فرو داد. گلویش تکان خورد. سرم را بردم
جلوتر، تازه فهمیدم او کمال همیشگی نبود. لاغر و پیر شده بود. موهاش سفید و پشتش
قوز پیدا کرده بود. آن وقت نوری افتاد روی صورتش. صورت نبود، دو تا حفره سیاه با
تف به نامردها، » : بینی شکسته و لب و لوچه جر خورده. بغض گلویم را گرفت. داد زدم
«!؟ چه به روزت آوردند کمال
«. فرار کن، برو... اونا همین نزدیکی ها کمین کردن » : با بغض گفت
تاخواستم بجنبم یکی خودشِ انداخت رویم. نمیتونستم تکون بخورم. بسختی نفس
می کشیدم. تازه فهمیدم گنده نشسته رو سینه ام. معطل نکردم کپسول را انداختم تو
حلقم. اما دستش را انداخت زیر چانه ام و سرم را به عقب فشار داد؛ آنقدر که ترق ترق
مهره های گردنم را شنیدم. بعد هم انگشت زمختش رفت تو دهانم. تو حفره حلقم چرخید
تا کپسول را پیدا کرد.
اول » . صدای دکتر رامی شنوم که مهربان وآمرانه می خواهد همگی از اتاق بروند
«. باید زنده بمانه، بعد بازجویی بشه
«. تا حرف نزنه از اینجا جم نمی خوریم »: صدای خشن و تحکم آمیز
همه اش نقشه بود. باید می دونستم کلکی تو کاره. کاشکی جایی قایم شده بودم.
مثل اون روزی که دیر سر قرار رسیدم. همان روزی که مامورها ریختند سر رفقا.
هیچی نشده رفیقی کشته شد، اونای دیگه هم مثه مرغ پربسته دستگیر شدند. پریدم و
زیر پل خیابان پنهان شدم. از ترس خودم را به زمین چسباندم. صداها را می شنیدم،
صدای نفس زدن ها و صدای بی سیم ها، واضح تر از همه صدای فریادشان، که بر سر
رفقا فرو می ریخت. قلبم نزدیک بود بترکد. دهانم تلخ شده بود. مثل الان که دهانم تلخ و
بدبو شده است. کاری نمی توانستم بکنم. تا لحظه ای که رفقایم را بردند. صد بار مرده
و زنده شدم.
غروب خروشخوانان ....................................................................................................................................................... 8

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : بارون » خواننده : سیاوش قمیشی

جمعه 1 آبان 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : رگبار
» آهنگ : بارون
 
بارون

 

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : قاب شیشه ای » خواننده : سیاوش قمیشی

پنجشنبه 23 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : ناهید میربهاء
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : استیو مک کرام
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قاب شیشه ای
» آهنگ : قاب شیشه ای

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : خاطره » خواننده : سیاوش قمیشی

دوشنبه 6 مهر 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : علی فرید
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : اروین خاچیکیان
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : نقاب
» آهنگ : خاطره

میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : قصه گل و تگرگ » خواننده : سیاوش قمیشی

دوشنبه 30 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : ایرج جنتی عطائی
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : آندرانیک
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قصه گل و تگرگ
» آهنگ : قصه گل و تگرگ

قصه گل و تگرگ

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : بیا برگرد » خواننده : سیاوش قمیشی

سه شنبه 24 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

سیاوش قمیشی  » قصه امیر » بیا برگرد
» شاعر : ناهید میربهاء
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : استیو مک کرام
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قصه امیر
» آهنگ : بیا برگرد
بیا برگرد

ادامه مطلب

نظرات() 

آتش پرست

یکشنبه 15 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

آتش پرست
صادق هدایت

در اطاق یكی از مهمانخانه های پاریس طبقه سوم ، جلو پنجره ، فلاندن 1كه بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز
كوچكی كه رویش یك بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بود ند، روبروی یكی از دوستان قدیمی خودش نشسته
بود. در قهوه خانه پائین ساز میزدند، هوا گرفته و تیره بود، باران نم نم میآمد . فلاندن سر را از ما بین دو
دستش بلند كرد ، گیلاس شراب را برداشت و تا ته سر كشید و رو كرد به رفقیش :
-

ادامه مطلب

نظرات() 

ثبت لینک رایگان

پنجشنبه 11 شهریور 1389

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:گالری عکس، تاریخ ایران باستان، عجایب ایران باستان، تاریخ معاصر ایران، جنگ های بزرگ ایران، آداب و رسوم ایرانیان، جشن ها و آیین های ایران، دانستنی های تاریخی ایران، ایران شناسی، شاهنشاهان ایران، کوروش بزرگ، داریوش بزرگ، زن در ایران باستان، دانلود کتابهای تاریخی، زرتشت، خلیج فارس، شعر* رمان *ادبیات، بیوگرافی، عمومی، 

ثبت لینک در تارنمای تاریخ ایران و فرهنگ پارسیان


نظرات() 

عصر حجر

چهارشنبه 4 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 


عنوان كتاب : عصر حجر

www.PoetryMag.ws ناشر : نشر شعر پاریس

سنگ : هر یك از توده ه ای بزرگ و سخت معد نی و ط بی عی كه
دارا ی ساختمان صلب و املاح و عناصر معد نی یا
آتشفشا نی و یا رسو بی ك ه جزو ساختمان پوسته جامد
زم ی ن محسوبن د. در ساختمان سنگ ها ا كثر بق ای ای
موجودات زنده اعصار ق د یمه شر ك ت م یك نند … سنگ ها
توده ها ی اص لی ك ا نی ها را بوجود می آورند .
(( فرهنگ مع ی ن، جلد دوم ))
سنگ : جس می است سفت و سخت ك ه در زم ی ن و معدن و ك وه به
اقسام و رنگ ه ای مختلف وجود دارد .
(( فرهنگ ع می د، جلد دوم ))
عصر حجر


٤
من قبل از ا ی ن كه نوشتن سنگ را یاد بگ ی رم
پرتاب ك ردن ... سنگ را یاد گرفتم
ا ی ن ك ه می گو ی م من
یع نی ما
من قبل از ا ی ن كه نوشتن سنگ را
پرتاب ك ردن ... سنگ را
خُب ! ا ی ن كار را هم اگر ن می ك ردم
د یگر تو ی دستم
سنگ
رو ی سنگ بند نمیشد
عصر حجر
٥
هم یشه از خودم سئوال می ك ردم
كه جنگ
از ا ی ن سه حر فی ك ه دارد
چه طور ا ی ن ه مه
توپ و تان ك و تفنگ در می آورد
و ما نمی توان ی م
از سه حرف سنگ
ا ی ن چ ی زها را در آور ی م
بعدها خودم جواب خودم را داد
كه هر چه هست
ز ی ر سر ا ی ن ( ( ج)) لعن تی ست !
ا ی ن بود كه اسم خودم را
با (( سواد )) عوض ك ردم
با ا ی ن اسم احساس می ك ردم
چند تا سنگ
ب یشتر از بق یه پاره ك رده ام
وا ی نهمه را به سنگ ... سنگ ... سنگ
هم هش سنگ ...
انگار ناف ما را با سنگ بر ی دهاند
رضا شنطیا
٦

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : رگبار » خواننده : سیاوش قمیشی

سه شنبه 3 شهریور 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : رگبار
» آهنگ : رگبار

رگبار

واسه پر کشیدن من ، خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا ، همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز ، رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

نظرات() 

» آهنگ : جزیره » خواننده : سیاوش قمیشی

جمعه 23 مرداد 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 


» شاعر : امیر فرخ تجلی
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : استیو مک کرام
 
» خواننده : سیاوش قمیشی
» آلبوم : شکوفه های کویری
» آهنگ : جزیره 
جزیره

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم

ادامه مطلب

نظرات() 

» آهنگ : با من باش » آهنگ : با من باش

چهارشنبه 21 مرداد 1388

نویسنده: اهورا مزدا | طبقه بندی:شعر* رمان *ادبیات، 

» شاعر : مهین آبادانی
» آهنگ ساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم : سیاوش قمیشی
» آلبوم : قاب شیشه ای
» آهنگ : با من باش
با من باش

ادامه مطلب

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اهورا مزدا

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :